مقدمه
مسئله این است که چه علومی باید در کنار دروس رسمی خوانده شود و و خود دروس رسمی کجا به کار می آید؟ در واقع باید مشخص شود دروسی که خوانده می شود در چه صورت در پاسخ به مسائل نظام و جامعه کارآمد خواهد بود؟ تمرکز بحث اصلی بر روی فقه خواهد بود و اینکه فقه چگونه نسبت به مسائل عینی و انضمامی جامعه موثر باشد؟ هدف اصلی از بحث پیش رو این است جغرافیای علومی که در کارآمد نمودن فقه موثرند تعیین گردد.
هندسهی کلی مباحث
۱. تصویر بحث اصلی ضمن یک مثال
فرض می کنیم با یک مسئله و معضل اجتماعی به نام مسئله ی الف مواجهیم. علاوه بر پاسخی که فقه پویا به این مسئله باید بدهد، باید مشخص شود که این پاسخ گویی در چه صورتی در جامعه کارآمد است؟ برای مثال: قراردادهایی که بانک ها با مشتری خودشان منعقد می کنند، اگر همان طور که در دستورالعمل بانک ها آمده عمل شود و طرفین همان را قصد کنند مشکل شرعی ای وجود نخواهد داشت و معامله نیز ربوی نخواهد بود. اما از آنجایی که عقود تابع قصد می باشند و نوعا مشتری آن شرایط را قصد و اعتبار نمی کند، معاملات اشکال پیدا می کنند. مسئله ی دیگری که توجه به آن ضروری می باشد این است که بازدهی پاسخ گویی فقه به مسائل جامعه کاشف از این است که ابعاد مختلف پدیده های اجتماعی در بیان احکام شرعی ملاحظه نشده است. مثلا شکاف اجتماعی و اختلاف طبقاتی نشانگر این است که پاسخ های داده شده به قراردادهای بانکی با ملاحظه و رعایت تام ابعاد قراردادها نبوده است. مسئله ی الف که در صدر بحث عنوان شد می تواند «قرارداد بین یک فرد با بانک» باشد و یا «اخذ مالیات از مردم». همچنین الف می تواند «انتقال بیمه ی یک شخص از صندوق بیمه تامین اجتماعی به صندوق کشوری» باشد. به این بیان که شخص برای انتقال به صندوق کشوری باید هزینه پرداخت کند. سوالی که مطرح می شود این است: آیا شخص مجاز به پرداخت هزینه ی مذکور هست؟ حکم شرعی این مسئله که امروز حادث شده چیست؟
۱ـ۱. تاثیر حیثیت موضوع در حکم شرعی
بیان حکم شرعی بر عهده ی علم فقه است. فقه هم امکان دارد در حالتی پویا باشد و نیز ممکن از ناکارآمد و غیرپویا باشد. موضوعاتی که فقه متکفل بیان حکم آنهاست گاهی مجزا و تک بعدی لحاظ می شوند و گاهی در ارتباط با پدیده های دیگر و با لحاظ تاثیر و تاثر از دیگر موضوعات اعتبار می شوند. در حالت اول که به آن «فقه مستحدَثات» نیز اطلاق می شود با به کار بستن یک سری احکام و قواعد، حکم شرعی آن موضوع مستحدَث استخراج می شود. اما باید توجه داشت که هیچ (این هیچ مستثنایی ندارد)پدیده ی اجتماعی ای نیست مگر اینکه ذوابعاد است. اصلا مسئله ی اجتماعی تک رشته ای وجود ندارد. یعنی این مسئله ی الف به پدیده های مختلفی مرتبط است که حیثیت های مختلفی پیدا میکند. و خود آن پدیده ها هم باهم مرتبطند. و این الف در وسط این مجموعه هویت پیدا میکند. این هویت در گرو این ارتباطات است. اصطلاحا به این میگویند: نظام. یعنی الف در درون یک نظام هویت پیدا میکند. مثلا در فقه گفته می شود: «الخمرُ حرام». یک حکم و یک متعلَّق وجود دارد. و متعلَّقِ متعلَّق هم وجود دارد. مثال دیگر: «عتق رقبه واجب است». وجوب، حکم است و عتق متعلَّقِ حکم است. و رقبه متعلّقِ متعلّق است. همه ی اینها موضوعی دارند که مکلف است. همه ی موضوع و متعلق و متعلق متعلق، مفسده و مصلحتی دارند که مقتضِی حکمند. یعنی مناط حکم موضوع آن است. در نتیجه وقتی در ناحیه ی موضوع یک حیث عوض میشود کلا موضوع و درنتیجه حکم عوض میشود. مثلا تا دیروز شطرنج وسیله ی قمار بود. اما امروز حوادث اجتماعی تغییر پیدا کرد، حیثیت قمار بودن عوض شد و حیثیت دیگری یعنی بازی بودن محقق شد. در نتیجه موضوع تغییر کرد و حکم حرمت که در لسان دلیل بود وقتی حیث موضوع عوض شد، عوض میشود و روایت کنار میرود.
۱ـ۲. حکم شرعی پدیده ها با توجه به نظام موجود
وقتی مسئله ی الف را در یک نظام بررسی می شود، دائم به آن حیثیت اضافه می گردد. یک بار الف به تنهایی و منفردا لحاظ می شود و یکبار به ضمیمه ی حیث ۱ یا به ضمیمه ی حیث ۱ و ۲. در نتیجه ماهیت موضوع عوض میشود و حکم اقتضای دیگری پیدا می کند. بنابراین فهم نظام شرط اساسی رسیدن به حکم است. چون این الف جز در ساختار این نظام اصلا معنایی ندارد. بنابراین در موضوعات اجتماعی به هیچ وجه موضوع لیسیده و تک و تنها وجود ندارد. پس باید نظام ها را کشف نمود. معنای نظام چیست؟ نظام یعنی یک مجموعه ای در هم تنیده و مرتبط و در هم موثر که یک هدف بیرونی را محقق میکند. مثلا در نظام اقتصادی مسئله ی الف «سودبانک» در نظر گرفته می شود. این سود بانک در ارتباط با تورم، در ارتباط با گمرک، در ارتباط با بورس، در ارتباط با بودجه ی سالیانه ی کشور و در ارتباط با چیزهای مختلف معنا پیدا میکند. اگر سود بانکی تغییر داده شود، بازارها تفاوت پیدا خواهند کرد. مثلا اگر سود بانکی از بیست درصد به بیست و پنج درصد افزایش پیدا کند، بازار سرمایه از بورس به بانک خواهد رفت. پس بی ارتباط به هم نیستند. یکی از بحثهای مهم کشور مدیریت پولی است که در اختیار مردم قرار دارد. پولی که در اختیار مردم است چندین برابر پول رسمی کشور است. اگر سیاست را غلط بچینند، پول مردم سمت ارز و سکه می رود و ارز به یک باره به سی هزار تومان نیز خواهد رسید. در این میان فقه می خواهد حکم شرعی این موضوع را بیان کند. آیا این جایز است؟ یک مثال دیگر: اگر مسائل زنان در قالب یک نظام دیده نشود، هر قانونی که تصویب می شود به ضرر جامعه خواهد بود. به عنوان مثال: مسئله ی الف «مطالبه ی مهریه» تصور شود. مهریه یک دِین واقعی است و باید عندالمطالبه پرداخت شود و واجب فوری هم هست. حال اگر در مجلس عندالمطالبه بودن پرداخت مهریه را تصویب کنند. اما از طرف دیگر برای ازدواج الگوسازی صورت نگرفته باشد بلکه [به جوانها] در رسانه القا کرده اند: اگر دوستش داری بااو ازدواج کن. و ملاکِ معرفی شده صِرف دوست داشتن بوده است. جوان پس از یکی دو سال که گذشته و تجربه اش کرده است نسبت به او عادی شده. پس از این مدت، اختلاف شروع میشود و از طرفی هم تصویب شده که: زن میتواند مهریه اش را آنی مطالبه نماید. او این را به عنوان اهرم فشار بر زوج می بیند. از طرفی هم سامان دهی نشده است که مهرالسنّه باشد. پس از همه ی این موارد، نتیجه این شد که از وقتی قانون مطالبه در مجلس تصویب شد آمار طلاق بالا رفت. چون این مسئله مرتبط است با مدل ازدواج و سبک زندگی ای که ترویج داده می شود. هیچ پدیده ای از دیگر پدیده ها جدا نیست. پس باید دانست نظام در هر ساحتی این است. مثلا مجموعه ی عواملی که اقتصاد را سامان می دهند می شود نظام اقتصادی که دقیقا هویت هر جزئی در گرو فهم کل است.
۲. علوم انسانی و طراحی نظام برای فقه
برای فهم درست مسئله باید نظام طراحی نمود. اگر نظام طراحی شود این نظام در اختیار فقه قرار داده می شود. در بحث موضوع شناسی، موضوع را باید درست تفکیک کرد تا فقه، حکم شرعی آن را بیان کند. به این فقهی که مبتنی بر نظام های اجتماعی حکم می دهد «فقه نظام» گفته میشود. البته درباره ی اینکه فقه نظام چیست نظرات مختلفی وجود دارد. نکته ای که وجود دارد این است که این نظام را چه کسی باید طراحی کند؟
باید توجه داشت خود نظام و طراحی آن از جنس حکم شرعی نیست. لذا طراحی آن وظیفه ی فقه نیست. طراحی نظام برعهده ی علوم انسانی است. علوم انسانی اسلامی است که طراحی می کند. و نتیجه ی بحثش را به عنوان مبادی تصوری و تصدیقی بحث، به فقه می دهد و فقه نیز حکم شرعی را بیان می کند. در علم فقه در هر مسئله ای مبادی تصوریه و تصدیقیه وجود دارد. مثلا گزاره ی «اجتماع امر و نهی در واحد یجوز یا لایجوز؟». مبادی تصوریه ی این گزاره این است که: مراد از «واحد» یعنی چه؟ اجتماع چطور اتفاق می افتد؟ مراد از اجتماع فرد است یا اجتماع دو طبیعت در یک فرد؟ اینها مبادی تصوریه است. مبادی تصدیقیه نیز برای گزاره ی مذکور وجود دارد. آن هم این که در مقام جعل، هر حکمی تابع مفاسد و مصالح است. پس وقتی نهی شده یعنی مفسده ای در کار است. امر که صورت گرفته مصلحتی وجود داشته است. اشکال این میشود که آیا یک مفسده و یک مصلحت میتواند در یک واحد جمع شود؟ مبادی تصدیقیه را از علم کلام اخذ کردیم و با مبادی تصوریه نیز بحث منقح گردید. اگر این مبادی نبود امکان ورود به بحث وجود نداشت. بنابراین اگر طراحی نظام توسط علوم انسانی نباشد نمیتوان حکم شرعی داد؛ زیرا مسئله ی الف شناخته نمی شود. پس الف یک مبادی تصوریه و تصدیقیه دارد که نظام با بیان آن به فقه کمک می کند.
۳. پارادایم و تاثیر آن بر تولید علوم
بنابر توضیحی که داده شد روشن گردید برای اینکه فقه، کارآمد باشد و بتواند پاسخ گوی موثری برای پدیده ها قلمداد شود لازم است نظام های طراحی شده در اختیار آن قرار گیرد. و از آنجایی که طراحی نظام بر عهده ی خود فقه نیست، علوم انسانی متکفل این امر مهم خواهد بود.
سوال این است که این علوم انسانی چگونه تولید میشود؟ و آیا اساسا در حال حاضر علوم انسانی اسلامی وجود دارد؟ پاسخ منفی است. هر چند اکنون علوم انسانی موجود است اما باید دقت کرد این علوم انسانی موجود حاصل تفکرات غرب است. لذا یک بحث مطرح می شود درباره ی «علم دینی». علم دینی یعنی این علوم که انسانی است چطور دینی می شود؟ پس یک مسئله این است که چطور باید علوم انسانی را دینی و اسلامی نمود که طراحی نظام نیز صورت پذیرد تا در فقه نظام برای بیان حکم شرعی به کار برده شود. نکته ی فوق العاده مهم دیگر این است که: نحوه ی تولید علوم انسانی چگونه است؟ در این مرحله باید به «پارادایم های تولید علم» توجه کرد. پارادایم آن ایده ای است که پیش فرض های اصلی هر علمی را می دهد. اگر این پارادایم معلوم نباشد، خود همین الف که هویتش در گرو نظام بود، معنایی پیدا نمی کرد. خود این علوم هم یک هویتی و یک ذاتیاتی دارند. اینها را چه چیزی معلوم میکند؟ همان طور که ذکر شد آن الف که مثلا با پدیده های مختلفی ارتباط داشت و باید در نظام طراحی می شد، حال که در علوم انسانی نیز همین طور است، چه کسی باید آن را بیان کند؟ پارادایم بیانگر این مسئله است. پارادایم مبانی هویت بخش به علم را می گوید. پیش فرض های اصلی علم را می گوید. مثلا پیش فرض های هستی شناختی، معرفت شناختی، انسان شناختی و روش شناختی. شما در معرفت شناختی یک مبنا دارید، در انسان شناختی هم یک مبنا دارید. حالا با چه روشی تولید میکنید؟ واضح است که برآمده از این روش است. اینکه چه چیزی به عنوان «علم» تلقی و پذیرفته شود مهم است. گاهی کسانی می گویند: اگر در گفتگوها، بحث به صورت تاریخی پیش نرود، آن بحث اصلا علمی نیست. این افراد با توجه به آن پارادایم مثلا فقه را علم نمی دانند و طبیعتا سخن فقهی را نیز سخن علمی قلمداد نمی کنند. پنج پارادایم وجود دارد که پارادایم اسلامی نیز در کنار آنها قرار دارد که باید دقیق طراحی شود. قطعا باید ماهیت آن پارادایم ها شناخته شود؛ زیرا یک علوم انسانی ای موجود است که جامعه شناسان بر اساس آن می خواهند مسئله ی الف را توضیح دهند. اگر پشتوانه و منشا سخنان جامعه شناسان مشخص نباشد آیا می توان گفت سخنشان درست یا نادرست است؟ بنابر همین نکته به شناخت آن پارادایم ها نیز نیاز هست.
۴. روش و روش فقهی
«روش» یعنی طریقه ای که از منبع تا حکم طی می شود. مثلا: منبع عقل یا سنت یا قرآن است. چه مراحلی طی می شود و از چه ابزارهایی استفاده می شود و چه قواعدی به کار گرفته می شود تا به حکم برسیم؟ به طی نمودن این ابزارها و قواعد، روش گفته می شود. این روش همان «اصول فقه» است. که مثلا «روش فقه جواهری» وجود دارد که امام ره نیز بر همین روش فقه جواهری تاکید دارند نه مثلا روش فقه المبسوطی. روش فقه جواهری یعنی روشی که صاحب جواهر به عنوان فقیه برای رسیدن به حکم شرعی به کار برده است.
۵. پاسخ گویی استنباط فقهی به روش های رقیب
یک سری بحث ها در «روش» وجود دارد که بعضی از آنها معارض با اجتهاد و فقه هستند و بعضی نیز کمک کار فقه هستند. باید خود را نسبت به این مباحث تجهیز نمود؛ چرا که این مباحث، مسائل جدیدی هستند. لذا روش های تفسیری رقیب که الان مطرح می شود حائز اهمیت است. برای مثال بحث هرمنوتیک که انواعی دارد اینجا مطرح می شود. هرمنوتیک فلسفی کل بنیان فقه را زیر سوال می برد. لذا اگر آنجا خودمان را تجهیز نکنیم نمی توانیم در مسائل روز جامعه ورود کنیم. برای نمونه وقتی مسئله ی الف ایجاد می شود، آقای رئیس جمهور نزد دو مرجع تقلید بزرگوار رفته و حکم مسئله را سوال می کند. ایشان می فرمایند: «ما نمی توانیم در این قضیه ورود کنیم». در همان زمان پس از این گفتگو شخصی می نویسد: «ما سی چهل سال است می گوییم: فقه نمی تواند مسائل کشور را حل کند». و با صراحت تمام می گوید: «چیزی که میتواند فقه را کارآمد کند هرمنوتیک فلسفی است». این یک روش رقیب است و اگر شما دارید درباره ی مسئله ی الف، مسئله ی انضمامی جامعه سخن می گویید، باید بتوانید با روش فقهی مدعایتان را ثابت نمایید. می گویید: «حکم شرعی این موضوع این است و قوتش هم به این دلیل است». بنابر این باید روش های رقیب نیز ملاحظه شود. کسی که می گوید: «بر اساس هرمنوتیک فلسفی، قضیه این می شود» باید ضمن پاسخ به او بتوان ادعای خود را اثبات نمود؛ زیرا آن سخنِ معارض در جامعه مطرح می شود و مطرح است.
۶. تاثیر علوم انسانی بر استنباط فقهی
برای پرداختن به این مسئله خوب است به مسائلی که در این زمینه مطرح است توجه نمود. سوالاتی از قبیل: نظام فقه و قبل از آن، فقه چیست؟ علوم انسانی اسلامی چیست؟ رابطه ی علوم انسانی و فقه چگونه است؟ رابطه ی علوم انسانی اسلامی با فقه چیست؟ آیا فقه، علوم انسانی ساز است؟ آیا علوم انسانی به فقه مبادی تصوریه و تصدیقیه می دهد؟ آیا فقه نیز به علوم انسانی مبادی می دهد؟ برای مثال فرض کنید شما می خواهید نظام اقتصادی اسلام را می خواهید بیان کنید. در آنچه گذشت بیان شد که طراحی نظام با علوم انسانی است. مسئله این است که آیا مسلّمات فقهی در طراحی این نظام دخالت دارد؟ برای مثال در فقه حرمت ربا به صورت یقینی ثابت شده است. لذا نظام اقتصادی اسلام فاقد رباست. یعنی علوم انسانی هم مبادی ای را از فقه استفاده می کند. رابطه ی این دو با یکدیگر چیست؟ مرزهایشان کجاست؟ خود این مسئله جای بررسی دارد. علم دینی چیست؟ دَه الی دوازده نظریه در طریقه ی دینی کردن علوم وجود دارد. خود علوم انسانی تعاریف متعددی دارد. باید تعریف ما از علوم انسانی مشخص شود؛ چرا که علوم انسانی موجود را ما نساخته ایم. علوم انسانی موجود در قرن نوزدهم متولد شد. این علوم انسانی موجود یک هویتی دارد. از جهتی نمی توان علوم انسانی را به فلسفه یا حکمت عملی تعریف نمود. اگر علوم انسانی به فلسفه یا حکمت عملی تعریف شود، دیگر این ها علوم انسانی نخواهند بود. این علوم انسانی ای که الان هست یک کارکردی دارد. این کارکرد چیست؟ فرقش با رشته های دیگر چیست؟ چه دخالتی در ماجرا دارد؟ این نحوه ی تولید چیست؟ این ها میشود مجموعه ای که اگر نسبت به آن ها آگاهی وجود نداشته باشد، نتیجه تابع اخسّ همه ی مقدمات خواهد بود. قطعا اگر اینها را بدانید زاویه ی دید، استدلال و استنباطتان نسبت به قضیه متفاوت خواهد بود. بله ما باید بر اساس روش فقه جواهری عمل کنیم و کسی که آگاه به فقه جواهری نباشد نمی تواند کاری از پیش ببرد. و هر خروجی ای داشته باشد بیهوده است و هیچ حکم فقهی ای نتیجه نخواهد داد. اما سوال این است که این فقه جواهری به چه مقدمات و مبانی ای نیازمند است؟ جوانب روش فقه جواهری چیست؟ بحث مقاصد نیز در این زمینه مطرح است. هم چنین موضوع زاویه ی دید فقیه باید لحاظ گردد. عنصر زمان و مکان نیز مطرح است و چیزهای دیگر که در روش فقه نظام دخالت دارد. یعنی برای اینکه روش کارآمدی وجود داشته باشد، همه ی این ها مطرح است. اگر به مقوله ی «مقاصد» آگاهی وجود نداشته باشد، ممکن است سخن بدون پشتوانه ی علمی ای گفته شود. اگر «زاویه ی دید فقیه» را دخالت داده نشود همین طور. زاویه ی دید چرا مهم است؟ بخاطر اینکه منابع موجود، منابع متنی هستند. دو نوع منبع اصلی وجود دارد: متنی و عقلی. منبع متنی شامل قرآن و سنت است. سنت به صورت کتبی در اختیار ماست. حتی تقریر و فعل معصوم نیز به صورت مکتوب درآمده و در اختیار ماست. لذا روش های تفسیری مهم است. فهم مراد شارع از این منابع بر اساس اصاله الظهور صورت می گیرد. اینکه فقیه چه زاویه ی دیدی داشته باشد، کاملا در نحوه ی استظهار او دخالت دارد. روش مذهب ما برخلاف غربی ها بر اساس اصاله الظهور است. در اصاله الظهور زاویه ی دید فقیه کاملا موثر است. به قول آقای مطهری، فقیهی که در روستا زندگی میکند با فقیهی که در شهر زندگی می کند روش استنباطشان متفاوت است. قعطا روش استنباط فقیهی که به علوم عصری مجهز است با فقیهی که به علوم عصری مجهز نیست متفاوت است. قاعده[اصل ماجرا] همین[فقه جواهری] است. اگر رسائل و مکاسب و کفایه خوانده می شود برای همین است و اگر این ها خوب مطالعه و تحقیق نشوند، شخص مانند ماشینی است که موتورخانه اش خاموش است. ولی باید توجه داشت این موتور به تنهایی کافی نیست. برای رسیدن به مقصد لاستیک، بوق و … نیز احتیاج دارد.
جمع بندی
مسئله ی اصلی این بود که در کنار دروس رسمی چه چیزی نیاز است تا پاسخگویی ما را نسبت به مسائل انضمامی جامعه تکمیل و کارآمد کند. جامعه ای که هر موضوعی در آن هزار نسبت دارد و باید حکم شرعی هر موضوعی بیان گردد. بنابر این نسبت به اصل ماجرا باید علم و آگاهی داشت. و این میسر نخواهد بود جز با رفتن به درس خارج، مباحثه کردن، هفت هشت سال تدرّس و تدریس تا نهایتا در اثر ممارست تدریجا ضوابط و قاعده ی کار حاصل شود و در یک کلام باید روشی مانند روش فقه جواهری تحصیل گردد. اما اگر در کنار این دروس رسمی، آن نظام و نسبت ها و ارتباط پدیده ها با یکدیگر ملاحظه نشود فتواهایی عجیب و غریب صادر خواهد شد.
از طرفی اگر کسی فقه نداند و سراغ آن علوم جانبی برود هر چند ممکن است آن علوم جذابیت هایی داشته باشند ولی او نمی تواند نظر دین را بیان کند. کما اینکه در دانشگاه ها درس می خوانند نظر هم می دهند، حوادث اجتماعی را هم تحلیل می کنند. ولی آیا تحلیل شان دینی است؟ خیر. آنچه ارزشمند است ارائه ی تحلیل دینی از مسائل جامعه است