مبادی تصوری و تصدیقی علم دینی

تحریریه مناط

جلسه ی دوم درس‌گفتار مناسبات علوم انسانی و فقه در اندیشکده ی مناط برگزار شد. در این جلسه تلقی مد نظر از علم در مباحث علم دینی ذکر گردید. همچنین وجه پرداختن به علوم انسانی غربی تبیین شد. به مناسبت، توضیحاتی درباره‌ی دوره‌های تاریخ تمدن غرب داده شد تا بستر شکل گیری محل نزاع یعنی علم دینی روشن گردد.

مقدمه

در بحث علم دینی باید دید سوال اصلی و چالش اصلی چیست تا قضاوت کنیم که نظریات مختلف در پاسخ به این سوال اصلی موفق بوده‌اند یا خیر. تمام کسانی که در تاریخ علم در یک دانشی از فحول هستند، ناظر به مسئله‌ای خاص، تمام پروژه‌های تحقیقاتی خود را بیان کرده‌اند. مثلاً وقتی شیخ انصاری می‌آید و ساختاری را در علم اصول ارائه می‌دهد، در صدد پاسخ‌گویی به یک سوال و چالش است. برای تشخیص آن سوال اصلی باید بستر شکل‌گیری آن سوال شناخته شود. در بحث علم دینی نیز همین‌گونه است؛ یعنی باید از عقب‌تر بحث را پیگیری نمود تا به محل نزاع دست یافت.

 

مبادی تصوری و تصدیقی علم دینی

۱. مراد از علم

مراد از «علم» در بحث «علم دینی» باید روشن شود. برای «علم» چند تلقی وجود دارد:

اول: علم به‌مثابه وجودِ لغیره که برای نفس وجود دارد، می‌باشد (همان کیف نفسانی).

دوم: علم به‌عنوان یک ادراک و معرفت که حیثیت حکایت‌گری از واقع برای بشر دارد (معرفت بشری، علمی و دینی).

سوم: آنچه در معارف ما وجود دارد که همان «علم لدنی» است و آن عبارت است از «میزان حضور شیئی (واقعیتی) در نفس ما که توسط موجودی که محیط بر ماست افاضه می‌شود.»

چهارم: علم به‌مثابه یک دانش است؛ یعنی یک دستگاه معرفتی و مجموعه‌ای از گزاره‌ها که کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و بین‌شان انسجام وجود دارد. این دانش هشت عنصر رکنی دارد که عبارت‌اند از: موضوع، غرض، منابع، مبادی، روش، مسائل، کارکرد و فائده.

نکته: از آنجایی که دانش‌ها حقیقی و اعتباری هستند، سوالی مطرح است که آیا دانش‌های اعتباری موضوع دارند یا نه؟

پنجم: در قرون اخیر چیزی مطرح است به نام «Science»؛ یعنی علم به‌مثابه آن تلقیِ Science که دارند تعریف می‌شود. پس از رنسانس، یک سری معرفت‌های بشری از طرق خاصی مانند مشاهده، آزمون و روش تجربی پدید آمد که به آن علم گفتند. این دانش، همه‌ی دانش‌ها نیست، بلکه تک‌گزاره‌هایی است که بخشی از معرفت بشری را شامل می‌شود. برای مثال فلسفه دانش است، ولی به آن «Science» گفته نمی‌شود.

آن چیزی که در علم دینی محل گفتگو و نزاع واقع شد، همین تلقی اخیر (پنجم) از علم بود. کسانی که برای علم این تلقی اخیر را مطرح کردند، بلوغ و تکامل علم را نیز برای همین تلقی و خوانش اخیر در نظر گرفتند. بنابر این مراد از «علم» در بحث از علم دینی، همین جنس از علم و دانش خواهد بود که مشتمل بر تک‌گزاره‌های معرفت بشری است.

 

۲. لزوم پرداختن و فراگیری علوم انسانی غربی

ما وقتی از علم دینی سخن می‌گوییم، مراد این است که یک «علم غیردینی» نیز وجود دارد که همان علم سکولار است. همان‌طور که سابقاً گفته شد، در جامعه مسائلی وجود دارد که از علوم انسانی غرب وارد آن شده است. لذا ما که می‌خواهیم علوم انسانی را اسلامی کنیم تا برای تک‌تک پدیده‌ها پاسخ و حکم شرعی بیان کنیم، باید بستر شکل‌گیری علوم انسانی یعنی غرب را خوب بشناسیم و بفهمیم.

این علوم جامعه‌ی ما را فراگرفته است؛ یکی از طریق خود غربی‌ها و دیگر از طریق روشن‌فکرها و تحصیل‌کرده‌های غرب که افکار و علوم آنها را به جامعه تزریق کرده‌اند. این وضعیت تمام جهان اسلام را گرفته است. با این بیان که آن تفکری که در غرب شکل گرفت، از ایتالیا شروع شد و بعد طی سه قرن تمام اروپا را گرفت؛ سپس تدریجاً تمام دنیا از جمله جهان اسلام را فراگرفت. این تفکر که نسبت ما و غرب را تشکیل می‌دهد، جهان اسلام را تدریجاً بعد از جنگ‌های ایران و روس تسخیر کرد.

وقتی این تفکر سیطره یافت، کم‌کم مدارس که فقط دینی بودند جمع شدند و تدریجاً مدارس آموزشی و دانشگاه‌ها تشکیل شدند و در نتیجه علوم دینی کمرنگ شدند. وقتی این‌گونه شد، جهان اسلام دغدغه‌مند شد که جلوی این روند را بگیرد. لذا انگیزه‌ی علم دینی شکل گرفت. بعد از انقلاب این جریان تشدید یافت؛ زیرا قبل از انقلاب تمام جهان بر اساس تفکر غربی اداره می‌شد و جهان یا تحت سلطه‌ی شوروی بود یا آمریکا. بعد از انقلاب شعار دادیم نه غربی و نه شرقی. البته باید توجه داشت که شرق، نسبت به ما شرق بود، اما در واقع در ساحت تفکر، غربی بود. لذا باید غرب را فهمید و شناخت؛ زیرا ریشه‌ی بحث در آنجاست.

 

۳. دوره‌های تاریخی غرب

برای فهم محل نزاع که گفته شد در غرب باید آن را بررسی کرد، می‌بایست فی‌الجمله غرب را شناخت. چند مرحله و دوره در آنجا اتفاق افتاده که در هم تأثیر و تأثّر جدی داشته و در شکل‌گیری محل نزاع (علم دینی) مؤثر بوده است. این دوره‌ها از این قرارند:

مرحله‌ی اول: دوره‌ی باستان

مرحله‌ی دوم: قرون وسطی

مرحله‌ی سوم: دوره‌ی رنسانس

مرحله‌ی چهارم: عصر روشن‌گری

مرحله‌ی پنجم: دوره‌ی مدرنیته

مرحله‌ی ششم: دوره‌ی پُست‌مدرن

(برخی از این دوره‌ها زماناً با هم تداخل دارند)

توضیحات این دوره‌ها:

دوره‌ی باستان تقریباً از قرن چهارم و پنجم قبل از میلاد شروع می‌شود تا قرن پنجم بعد از میلاد که حدود هزار سال است. ارسطو، سقراط و افلاطون افراد شاخصی هستند که دوره‌ی باستان را شکل می‌دهند. ایشان تقریباً در قرن چهارم و پنجم قبل از میلاد می‌زیسته‌اند. سقراط تقریباً در قرن پنجم قبل از میلاد بوده است؛ شاگردش افلاطون هم در قرن چهارم و ارسطو هم بعد از ایشان بوده است. فلسفه‌ی یونان در این برهه شکل گرفته است. فلسفه‌ی این سه بزرگوار کاملاً توحیدی بوده و چه‌بسا به فرموده‌ی آقای جوادی، این‌ها پیغمبر بوده باشند.

قرون وسطی از قرن پنجم میلادی تا پانزدهم میلادی را در بر می‌گیرد. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله تقریباً در سال ۶۲۰ بعد از میلاد، یعنی در قرون وسطی، به دنیا آمدند. در این قرون حاکمیت بلامنازع متعلق به کلیساست. در این برهه اتفاقاتی می‌افتد که سبب می‌شود دوره‌ی بعدی، یعنی رنسانس، پیش بیاید.

دوره‌ی رنسانس تقریباً از قرن پانزدهم تا قرن هجدهم است؛ از ایتالیا شروع می‌شود و طی سه قرن تمام اروپا را فرا می‌گیرد.

عصر روشن‌گری قرن هفدهم و هجدهم است.

دوره‌ی مدرنیته قرن هجدهم تا بیستم است.

دوره‌ی پست‌مدرنیته هم شامل قرن بیستم و بیست‌ویکم است.

آنچه اساس ماجرا و نزاع شد، سه‌چهار قرن اخیر است که البته وقایع این قرون کاملاً متأثر از قرون قبل‌تر بود و وقایع قرون وسطی کاملاً مرتبط بود با اتفاقات قرون باستان. لذا فهم این‌ها مهم است. زایش علوم جدید و   Science  از دوره‌ی رنسانس بوده است.

 

قرن نوزدهم علوم انسانی شکل گرفت. برای فهم علوم انسانی باید بستر قبلی آن را که این علوم در آن شکل گرفت، دید و فهمید. در واقع برای فهم هر متنی باید کانتکست و زمینه را خوب فهمید.

 

۴. شکل‌گیری تعارض علم و دین

بین قرون وسطی تا رنسانس رویدادی به نام «تعارض علم و دین» افتاد. قبل از این، چیزی به نام تعارض علم و دین وجود نداشت. بحث «علم دینی» در بستر همین تعارض بین علم و دین شکل گرفت.

پس دو سوال مهم این است: ۱. این تعارض چرا ایجاد شد؟ ۲. تعارض ایجاد شده چه نتیجه‌ای داشت؟

اگر این رویدادِ تعارض علم و دین را نفهمیم، چیزی از علم دینی نخواهیم فهمید. یعنی باید این نکته را تحقیق کرد که تعارض بین علم و دین چه بلایی بر سر علم و دین آورد که بعد از آن به این رسیدیم که محل نزاع آنجاست. به عبارت دقیق‌تر، باید مشخص نمود جدایی علم و دین چه اثری بر علم داشت که دوباره می‌خواهیم درباره‌ی علمِ دینی و دینی شدنِ علم گفتگو کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید