نقش مبانی فلسفی در استنباط فقهی

تحریریه مناط

جلسات هفتم و هشتم درس‌گفتار مناسبات علوم انسانی و فقه در اندیشکده‌ی مناط برگزار شد. در جلسه‌ی هفتم، بر ضرورت شناخت مبانی فلسفی موضوعات جهت فهم دقیق از حیثیاتشان در مسیر استنباط فقهی تأکید گردید و در جلسه‌ی هشتم، به چیستی فلسفه و تلقی‌های مختلف از ماهیت آن پرداخته شد.

«نقش مبانی فلسفی در استنباط فقهی و چیستی فلسفه»

 

مقدمه
برای پاسخگویی فقه به مسائل انضمامی جامعه، باید قیود هر موضوعی دقیق لحاظ شود و نیز نسبت آن موضوع با موضوعات دیگر مورد نظر قرار گیرد. شناخت مبانی فلسفی موضوعات در این امر مؤثر خواهد بود. معرفت به مقاصد کلی شریعت و مذاق شارع تأثیر بسزایی در امر حکم‌شناسی فقیه خواهد داشت. لذا همان سیری که پس از افتراق دین از علم محقق می‌شود، نسبت به فلسفه نیز باید همان را طی نمود.

ضرورت بررسی رابطه‌ی علم و فلسفه

۱. شناخت مبانی فلسفه
بنابر آنچه گذشت، برای کارآمدی فقه و بیان حکم شرعی موضوعات مختلف، باید این موضوعات در درون یک نظام دیده شوند؛ یعنی باید نسبت آنها را با پدیده‌های دیگر لحاظ کرد؛ چرا که موضوعاتِ احکام حیثیت‌های گوناگونی دارند و به میزانی که حیثیت‌ها و قیود موضوع تغییر کند، حکم شرعی آن نیز متفاوت خواهد بود. برای مثال در موضوع‌شناسیِ «سقط جنین» باید موارد متعددی را سنجید؛ مثلاً آسیب دیدن یا ندیدن مادر در صورت زنده ماندن جنین، ولوج (دمیده شدن روح) یا عدم آن و غیره. به همین جهت باید لحاظ‌های مختلف موضوع را در نظر گرفت. از این رو «مبانی فلسفی» موضوعات برای فهم دقیق آنها و فهم درست از حیثیت‌های آنها حائز اهمیت است؛ یعنی در صورت شناخت مبانی و مباحث فلسفی مربوط به یک موضوع خاص، آن حیثیت‌های موضوع و نسبت‌هایی که بین موضوع و دیگر پدیده‌ها وجود دارد، بهتر و دقیق‌تر فهم و کشف خواهد شد.

به عبارت دیگر باید مبانی فلسفی پدیده‌ها را به صورت دقیق فهم کرد. این کار (مرحله‌ی موضوع‌شناسی)، رسالت علوم انسانی اسلامی است.

شناخت موضوعات برای این است که بتوان با شناخت کامل حیثیاتشان و نسبت‌های آنها با دیگر موضوعات، در علم فقه به وسیله‌ی استنباط فقهی به روش جواهری، حکم شرعی را بیان نمود.

۲. رسالت فقیه
فقیه باید مذاق شارع را مثلاً توسط اشباه و نظائر بفهمد و مقاصد کلی شریعت را دریابد. مثلاً یک فقیه می‌بایست بداند نظر شارع در رابطه با موضوع کلان «سلامت» و «امنیت» چیست.

وقتی فقیه با یک مجموعه از مصالح و مفاسد مواجه شد، ناگزیر پای تزاحم در میان خواهد بود. او وظیفه دارد این تزاحم‌ها را رفع نماید. باید از طریق شناخت «مورد اهمّ ملاکاً» در عرف شارع، تزاحم را مرتفع کند. هر اندازه یک فقیه نگاه اجتماعی عمیق‌تر و دقیق‌تر داشته باشد، به جهت غنای مبانی فکری و فقهی‌اش در ارائه‌ی برنامه برای برون‌رفت از معضلات و مشکلات موفق‌تر خواهد بود. لذا بحث «منظومه‌ی فکری فقیه» اهمیت دارد و در فرآیند رسیدن به حکم شرعی قطعاً مؤثر است.

۳. خلاصه
بعد از افتراق دین و علم در رنسانس، برای دینی‌شدن علم باید همان رویدادی که برای علم و دین رخ داده بود، در علم فلسفه نیز بررسی شود؛ چرا که برای فهم و توجیه مسائل انضمامی و حکم‌شناسی آنها در فقه، نیاز به علوم انسانی وجود دارد. مبانی علوم انسانی نیز از مبانی فلسفی استخراج می‌شود.

سیر تحول فلسفه از شناخت مطلق تا مقولات ذهنی

فلسفه در طول تاریخ، دستخوش تحولات اساسی در تعریف و قلمرو خود شده است. در ادامه، چهار تلقی مهم از چیستی فلسفه مرور می‌شود:

نخستین تلقی: فلسفه در ابتدا برای مقابله با سوفسطائیان شکل گرفت و رسالت خود را «اثبات امکان حصول شناخت» می‌دانست. بر این اساس، به هر نوع معرفتی – اعم از طبیعی، ریاضی و الهی – فلسفه اطلاق می‌شد.

تلقی دوم: از دوره‌ی رنسانس به بعد، نگرش مادی‌گرایی بر این باور استوار شد که دایره‌ی واقعیت محدود به عالم ماده است. در نتیجه، هر گونه شناخت فرامادی از دایره‌ی علم خارج شد و فلسفه به اموری غیرعلمی و مهمل تنزل یافت.

تلقی سوم: در این دیدگاه، فلسفه مجموعه‌ای از گزاره‌های کلی و جهان‌شمول دانسته شد که در میان علوم جزئی مشترک‌اند و از دل آنها به‌دست آمده‌اند. به عبارت دیگر، فلسفه نه علم اعلی، بلکه خروجی علوم تجربی و فرع بر آنهاست.

تلقی چهارم: بر اساس نظریه‌ی کانت، ذهن افزون بر حس، دارای مقولاتی پیشینی (مانند زمان، مکان و علّیت) است که مفاهیم حسی را طبقه‌بندی می‌کنند. این دیدگاه برای نخستین بار پس از رنسانس، دایره‌ی ادراکات را از انحصار حس خارج کرد و برای امور غیرحسی نیز ارزش معرفتی قائل 

 

چیستی فلسفه

 

۱. تلقی اول

فلسفه در ابتدا علمی بود که رسالتش «شناخت» بود. این شناخت می‌توانست به هر چیزی تعلق بگیرد. به عبارت دیگر از آنجایی که علم فلسفه برای مقابله با سوفسطائیان شکل گرفته بود و صرفاً می‌خواست ثابت کند امکان حصول معرفت و شناخت وجود دارد، لذا به هر شناختی فلسفه اطلاق می‌شد. این تلقی از فلسفه سبب می‌شد که این علم شامل طبیعیات و ریاضیات نیز باشد. لکن بعد از این تلقی موجود، فلسفه علمی در نظر گرفته شد که فقط به «موجود بما هو موجود» می‌پردازد، نه هر شناختی و به هر کیفیتی. به همین جهت موضوع آن تغییر یافت و ریاضیات و مابعدالطبیعه از فلسفه به این اصطلاح خارج شدند؛ چرا که در این علوم، موجود از این حیث که موجود است، بررسی نمی‌شود. همچنین همان‌طور که در گذشته گفته شد، فلسفه از علوم درجه‌ی اول است؛ زیرا موضوع آن مربوط به «عالم واقع» است.

 

نسبت فلسفه با علوم دیگر

طبق این دیدگاه، علم فلسفه نسبت به علوم دیگر یک علم اعلی است؛ زیرا از وجود که در موضوع تمامی علوم اتخاذ شده، بحث می‌کند؛ همچنین پیش‌فرض‌های اصلی علوم دیگر را بیان می‌کند. تا قبل از رنسانس، نگاهی که به فلسفه وجود داشت، همین نگاه بود.

 

۲. تلقی دوم

از رنسانس به بعد، این تلقی از فلسفه رایج شد.

 

مبنای فکری «مادی‌گرایی یا ماتریالیسم» این بود که واقعیت فقط در ماده است و ورای ماده واقعیتی وجود ندارد؛ یعنی در محاسبات شناختی‌شان فقط به اعتبار داشتن ماده قائل بودند. به این ترتیب مابعدالطبیعه را منکر شدند.

 

نتیجه‌ی منطقی این رویکرد (هستی‌شناسیِ مادی‌گرایی) به لحاظ معرفت‌شناسی، «حس‌گرایی» بود؛ زیرا ماده و طبیعت بخشی از هرمِ هستی است که صرفاً با منبع حس قابل دریافت است، نه با عقل. خروجی این مبنا این است که هر داده‌ای نتیجه‌ی حس باشد، علمی است و هر آنچه غیرتجربی باشد، غیرعلمی و مهمل محض خواهد بود. با این نگاه، فلسفه و مباحث فلسفی «مهمل محض» بوده و اصلاً علم تلقی نمی‌شود.

 

۱-۲. دیدگاه هیوم

هیوم قائل بود دو نوع قضیه وجود دارد:

 

الف. یک سری قضایایی وجود دارند به نام «قضایای ترکیبی» که از واقع خبر می‌دهند. در این قضایا محمول جدیدی بر یک موضوع حمل می‌شود، برای مثال «فلز در دمای بالا افزایش طول دارد». این قضایا با «روش تجربی» حاصل می‌شوند. برای کشف صدق و کذب این قضایا باید آزمون و تجربه انجام داد.

 

ب. «قضایای تحلیلی» سری دوم از قضایا هستند که اخبار از خارج ندارند، بلکه یک چیزی از داخل شیء (موضوع) گرفته و بر آن حمل می‌کنند. بنابر این این قضایا ضروری هستند. مثلاً در «انسان حیوان است»، از آنجایی که حیوان در خود انسان اخذ شده، این قضیه ضروری بوده و نیازی به اثبات صدق و کذب ندارد.

 

با این حساب، تمام فلسفه‌ی اولی (فلسفه‌ی اسلامی) قضایای تحلیلی خواهند بود؛ زیرا محمول قضایای فلسفی خارج از ذات موضوع نیستند، بلکه محمول بالصمیمه هستند، لذا در تعریف آن گفته می‌شود: «ما یُبحَث فیه عن عوارضه الذاتیه».

 

هیوم با این نگاه به فلسفه معتقد است تمام فلسفه همین است (قضایای آن تحلیلی است) و در نتیجه ارزشی ندارد. دغدغه و مسئله‌ی اصلی هیوم «روش تجربی» است.

 

۲-۲. نقد نظریه‌ی هیوم

اشکال نظریه‌ی هیوم این است که نتایج بسیاری وجود دارد که از «قضایای طبیعی» استفاده می‌شود و این موارد جزو قضایای تحلیلی نیز نیستند؛ مانند: ریاضیات که در این علم گزاره‌هایی به دست می‌آید که منطبق بر تعریف هیوم از قضایای تحلیلی نیست. یعنی مثلاً این‌طور نیست که خروجی‌های علم ریاضیات از «عدد ۱» و همین عدد باشد.

 

۳-۲. دیدگاه آگوست کنت

کنت با نگاه جامعه‌شناختی و تاریخی به موضوع «علم و فلسفه» نگاه کرد. او قائل بود زندگی بشر سه مرحله‌ی الهیاتی (کودکی بشر)، فلسفی (جوانی بشر) و تحصّلی (پختگی بشر) داشته است. او برای فلسفه ارزش معرفتی قائل نبود، اما فلسفه را دارای ارزش جامعه‌شناسانه می‌دانست؛ یعنی معتقد بود در یک دوره‌ای برای بشر کارکردهایی داشته است و باعث تکامل بشر بوده تا به بلوغ برسد. این بر خلاف هیوم بود که برای فلسفه هیچ ارزشی قائل نداشت.

 

۴-۲. نتیجه‌ی حس‌گرایی

نتیجه‌ی این مبنا این بود که فلسفه در علم نه پیش‌فرض، نه اصل موضوعه می‌دهد و نه در روش علم کمک می‌کند؛ زیرا ارزش معرفتی و دستاورد علمی ندارد. بنابر این فلسفه نسبت به علم تباین کلی دارد.

 

۳. تلقی سوم

 

۱-۳. توضیح تلقی سوم

طرفداران این دیدگاه معتقد بودند یک سری گزاره‌هایی وجود دارد که جهان‌شمول و در همه‌ی علوم هستند. از طرفی ملتفت این نکته بودند که در آزمایش و تجربه، گزاره‌های کلی و جهان‌شمول وجود ندارد، بلکه قضایای جزئیه در تجربه حاصل می‌شوند. برای مثال گفته می‌شود: «این آتش را گرم کردم و چنین اثری داشت». روش آنها در اینکه فهمیدند یک عده گزاره‌های جهان‌شمول وجود دارد، این بود که در تک تک علوم تجربی به نتایجی دست یافتند که در آن نتایج در بین علوم مختلف مشترک بود. مثلاً در علم ۱، علم ۲ و… به گزاره‌ی الف که مشترک بین علوم بود، رسیدند. به مجموعه‌ای از گزاره‌ها که مانند الف بودند، نام «فلسفه» اطلاق شد. یعنی با روش تجربی به نتایجی که آن را فلسفه نامیدند، رسیدند. به عبارت دیگر در این دیدگاه، فلسفه در امتداد علوم قرار دارد. در این نظریه فلسفه ارزش معرفتی داشته و از علوم درجه‌ی اول می‌باشد.

 

۲-۳. اشکال این نظریه

این گزاره‌هایی که فلسفه نامیده شده، از علوم جزئی و در دل آنها حاصل شده‌اند. لذا به آن «فلسفه‌ی علمی» (فلسفه‌ای که از علم و روش تجربی و مبنای مادی‌گرایی حاصل شده است) گفته می‌شود. به همین جهت نمی‌توان ادعای جهان‌شمول بودن آنها را داشت؛ زیرا چه‌بسا فقط مختص همان علومِ بررسی و مطالعه شده باشند.

 

نکته: مقتضای تلقی دوم فقدان ارزش فلسفه است بر خلاف تلقی اول و سوم. اما تفاوت تلقی اول و سوم این است که در تلقی اول، فلسفه علم اعلی است و برای دیگر علوم موضوع‌ساز می‌باشد؛ در حالی که طبق نظریه‌ی سوم، فلسفه خودش ماحصل و خروجی علوم تجربی دیگر و فرع آنهاست.

 

۴. تلقی چهارم

 

۱-۴. نظریه‌ی کانت

تا اینجا (تلقی اول، دوم و سوم) معتقد بود ادراک و شناخت تمام واقع با روش تجربی صورت می‌گیرد. منشأ این شناخت عالم خارج و با ابزار معرفتی حس است. پیش‌فرض این دیدگاه‌ها این بود که هر آنچه از واقع فهم می‌شود، درست و به عبارتی مطابق با واقع است.

 

۲-۴. اشتراک و اختلاف نظر کانت و هیوم

کانت نسبت به این موضوع که روش باید تجربی باشد و همچنین تنها عالم ماده برای معرفت و شناخت وجود دارد، موافقت داشت. اما کانت یک اختلاف نظری با هیوم داشت و آن این بود که هیوم معتقد بود: همه‌ی ادراکات ناشی از «حس» است، اما کانت باور داشت: ادراکات ناشی از دو چیز است: «حس و پیش‌فرض‌ها»؛ یعنی یک مواردی مانند: مفهوم زمان و مکان، مفهوم علت و غیره وجود دارند که ادراکشان با حس صورت نمی‌پذیرد؛ بلکه این‌ها یک سری مقبولاتی هستند که از قبل در ذهن وجود داشته و مبدأشان حس نیست. لذا همه‌ی ادراکات حسی نیستند.

 

اولین باری که بعد از رنسانس از انحصار عالم حس خارج می‌شویم، همین نظریه‌ی کانت است؛ یعنی اعتقاد بر این می‌شود که یک چیزهای غیر حسی وجود دارد و دارای ارزش معرفتی است. او قائل است ذهن دارای «مقولاتی» است و این مقولات، مفاهیمی را که با حس وارد ذهن می‌شوند، طبقه‌بندی می‌کند. یعنی برخلاف باور هیوم، قضایای ترکیبی‌ای وجود دارد که خود ذهن منشأ آنها و ضروری هستند..

جمع بندی

بررسی‌های انجام‌شده در این دو جلسه نشان داد که شناخت مبانی فلسفی موضوعات، پیش‌نیازی اجتناب‌ناپذیر برای استنباط فقهیِ کارآمد در مسائل انضمامی جامعه است؛ چراکه تنها با درک دقیق حیثیات و نسبت‌های موضوعات است که فقیه می‌تواند به کشف مقاصد کلی شریعت و مدیریت تزاحمات بپردازد. از سوی دیگر، تبیین تلقی‌های چهارگانه از فلسفه – از نگاه علم اعلی تا مادی‌گرایی محض، از فلسفه به‌مثابهٔ خروجی علوم تا نظریهٔ مقولات ذهنی کانت – روشن ساخت که نسبت علم و فلسفه در هر یک از این تلقی‌ها، سرنوشتی متفاوت برای امکان دینی‌شدن علوم رقم می‌زند. بنابراین، هر گونه بازطراحی علوم انسانی بر اساس مبانی اسلامی، مستلزم اتخاذ تلقی‌ای از فلسفه است که ضمن پاسداشت ارزش معرفتی آن، بتواند پشتوانه‌ای استوار برای موضوع‌شناسی فقهی و کشف نظام‌وارهٔ احکام شرعی فراهم آورد؛ امری که بدون بازتعریف دقیق نسبت میان علم، فلسفه و دین میسّر نخواهد بود.

 

دیدگاهتان را بنویسید