علل تعارض علم و دین

تحریریه مناط

جلسه‌ی سوم درس‌گفتار مناسبات علوم انسانی و فقه در اندیشکده‌ی مناط برگزار شد. در این جلسه، چیستی پارادایم و اثر تعیین‌کننده‌ی آن در مباحث علمی توضیح داده شد. موضوع مهم دیگر، علل پیدایش تعارض علم و دین و نیز اثر آن است که مورد بررسی قرار گرفت. بخش دوم این جلسه بوسیله این مقاله در اختیار شما قرار میگیرد

علل تعارض علم و دین

بخش دوم

علت تعارض بین علم و دین چند چیز بود؛

۱. نقص مسیحیت

همه‌ی ادیان الهی کتاب‌محورند. کتاب مقدس دو بخش دارد: عهد قدیم (تورات) و عهد جدید (انجیل). نکته‌ای که هست این است: نه عهد قدیم، توراتی است که بر حضرت موسی‌«ع» نازل شده و نه عهد جدید، انجیلی است که بر حضرت عیسی‌«ع» نازل شده است. تا سال ۷۰ میلادی نقل آیات انجیل ممنوع بود. سال ۷۰ حواریون شروع به نوشتن خاطرات خود از حضرت عیسی‌«ع» کردند. یکی از آنها لوقا را می‌نویسد و دیگری مرقس را و دیگری نیز پطرس را می‌نویسد. مسیحیت به عنوان فرقه‌ای در دل یهودیت شکل گرفت و بعدها به عنوان یک دین مستقل شناخته شد. در آن زمان ایشان را متهم کرده و می‌گفتند: «شما منحرفید و تعالیم یهودیت را کنار گذاشته‌اید». یهود کار اصلی‌اش تحریف است.

 

یهود و کار تشکیلاتی

در انبیاء الهی بعضی مأمور به تشکیل حکومت بودند و موفق هم شدند. یکی از آن کسانی که مأمور بودند، حضرت موسی‌«ع» بود. ایشان کاملاً تشکیلاتی عمل کرد. از این جهت تشکیلاتی عمل کردن بسیار در یهود کانالیزه شده است. یهود فوق‌العاده در کار تشکیلاتی و اجتماعی قوی است. مسیحیت این‌گونه نبود. حضرت عیسی علیه‌السلام حکومتی تشکیل نداد که به این مقام برسد. مسیحیان رهبانی شدند و فردگرا و اخلاقی بودند. مسیحیت دین انزوا بود و وسط اجتماع نبود. اینکه قرآن کریم می‌فرماید: «شما امت وسط هستید»، چون هم اجتماعی هستید هم اخلاقی معنوی، لذا امت وسطید. حضرت موسی‌«ع» برای اینکه امت را از دست فرعون نجات دهد، کار کرد و کار تشکیلاتی انجام داد. آن کارها به راحتی و بدون تحمل مشقت‌ها شدنی نبود. یهودیان یک دوره‌ای در زمان حضرت سلیمان و داود دارند، ولی فعالیت‌شان به طور جدی مربوط به حضرت موسی است؛ یعنی آن داستان اصلی که ایشان حکومت تشکیل دادند، مربوط به این‌هاست.

 

شکل‌گیری مسیحیت و رسمیت یافتن آن

پولس یکی از عالمان بزرگ یهودی بود. او آخر سده‌ی اول مسیحی شد و فعالین یهود را وارد مسیحیت کرد. نامه‌هایی نوشت که در عهد جدید وجود دارد. پطرس با این‌ها نزاع کرد و گفت این حرف‌هایی که می‌زنید، تعالیم مسیح نیست و این‌ها شرک است. تثلیث و همه‌ی این‌ها از طریق پولس وارد دین مسیحیت شد. سال ۲۹۸ میلادی، کلیسای مرکزی روم از بین نوشته‌ها و خاطرات مختلف، ۲۷ نوشته را انتخاب کرد و گفت فقط این‌ها کتاب مقدس‌اند، بقیه خیر. کتاب عهد جدید تقریباً سال ۳۰۰ میلادی شکل می‌گیرد. در این مدت، یک بخش از این ۲۷ کتابی که وجود دارد، برای موحدینی مانند لوقا و مرقس و پطرس و پولس بود و کتاب عهدین شد که برایش الهیات درست شد.

 

کلیسا به معنای جامعه‌ی عالمان مسیحی است. به تدریج به آن مکانی هم که این دانشمندان جمع می‌شدند، کلیسا اطلاق شد. در آن مدت کم‌کم جامعه‌ی مسیحی رسمیت و شکل پیدا کرد. مسیحیت در آن سیصد سال تصویب کرد «آن کتاب اصلی‌ای که ما داریم، این است». اما نکته‌ای که هست، این کتاب نوشته‌ی متن خود خدا نیست؛ لذا این مطلب باید به گونه‌ای توجیه می‌شد. علاوه بر این، مشکل در داخل آن متن، تعارض زیادی هم وجود داشت؛ همچنین خداوند جسم شمرده می‌شد. علاوه بر این‌ها، آیات نیز با یکدیگر سازگار نبودند و امثال این معضلات.

 

نکته‌ای که ایجاد شد، این بود که اولاً بحث «الهیات مسیحی» در این فضا شکل گرفت؛ اما سوال جدی‌ای که مطرح بود، این بود که اگر عیسی خداست، پس این‌ها چه هستند؟ مگر شما ادعا ندارید این کتاب الهی ماست؟ این مکتوب را که لوقا نوشته! بنابر این، بحث‌های جدی این‌چنینی شکل گرفت و نیز ادعا نمودند که روح‌القدس این‌ها را القا کرده است. به عبارت دیگر، لفظ مال این کاتبان است، ولی معنا برای روح‌القدس است؛ نظیر حدیث قدسی‌ای که مسلمانان به آن معتقدند که باور دارند این احادیث قدسی به روح و قلب پیامبر اکرم صلوات‌الله‌علیه القا شده و متن را پیغمبر اکرم اسلام فرموده‌اند.

 

علاوه بر بحث الهیات مسیحی، بحث دیگری که وجود داشت، بحث مبانی «معناشناسی» بود. معناشناسی و معرفت‌شناسی مصدر هستند و وقتی که به صورت وصف استعمال شوند، با پسوند «شناختی» به کار می‌روند. معناشناسی الهیات مسیح به این گونه شکل یافت: ادعایشان این بود که این کتاب چهار نوع معنا دارد: معنای ظاهری، معنای تمثیلی، معنای عرفانی و معنای فرجامی. مثلاً ظاهر لفظ می‌گوید خدا جسم دارد، ولی آن تمثیل است و معنا چیز دیگری است. معنای عرفانی با تفاسیر عرفانی بیان می‌شود. خود این چهار مورد در الهی‌دان‌های مختلف تعابیر متفاوتی دارد. الهی‌دان‌ها روی عنوان نیز اتفاق نظر ندارند؛ مثلاً بعضی تعبیر به معنای ظاهری و مجازی و… کرده‌اند. اگر دقت شود، بالای کلیسای رم یک عکس وجود دارد که یک کالسکه‌ای است که چهار اسب آن را حرکت می‌دهد. این نماد همان چهار معناست که برای کتاب مقدس دارند. این‌ها نماد همان ظاهرگرایی‌ای است که در مسیحیت شکل گرفت. از طرفی در کلیسای مرکزی نقاشی خدا و ملائکه وجود دارد. این موارد ناشی از تعالیمی است که وارد مسیحیت شد مبنی بر این که خدا را دارای دست و پا و مجسم می‌دانند.

 

نتیجه اینکه خود الهیات مسیحی نقص‌هایی داشت که این نقص‌ها سبب شده بود آن کسانی که آزادفکرند، در این موارد با اشکال مواجه شوند. نکته‌ی بسیار مهم این بود.

 

در مباحث گذشته گفته شد: قرون وسطی برهه‌ای بوده که قبلش باستان بوده است. اما باید دید در این دوره‌ی باستان چه اتفاقی افتاده است؟ پاسخ این است که در این دوره‌ی زمانی دانش فلسفه وجود داشته است. البته فلسفه در آن زمان معنای عامی داشته است به گونه‌ای که هم شامل متافیزیک بوده و هم ریاضیات و هم طبیعیات. در آثار اسلامی نیز مانند «شواهد» مرحوم ملاصدرا، قسمت طبیعیات دارد. در این قسمت مباحثی مانند اینکه: حیوان چیست، انسان چیست، مزاج‌ها چه هستند، طبیعت از باد و خاک و آتش و آب ساخته شده است و از این قبیل مباحث مطرح گردیده است.

 

۲. امتزاج فلسفه‌ی یونان با تعالیم مسیحی

نکته‌ی مهم: در قرون وسطی علمای مسیحی برای حل تناقضات موجود به فلسفه‌ی یونان مراجعه کردند؛ چون آن فلسفه هم متافیزیک داشت، هم الهیات و هم طبیعیات. دانشمندان مسیحی برای توضیح برخی از آیات از فلسفه استفاده کردند. برای اینکه چیزهایی که در کتابشان آمده بود را توجیه کنند، از آنچه در فلسفه‌ی یونان آمده بود استفاده کردند. نتیجه این شد که در کلاس‌های درسی این مسائل را تدریس کردند.

 

نکته‌ی دیگر این که در ایران قبل از دارالفنون، مدارس همه دینی بودند؛ یعنی مدارس دست نهاد دین بود؛ مدارسی که دانش‌آموز می‌گرفت و پس از آموزش تحویل می‌داد. نهاد رسمی دیگری هم وجود نداشت که تعلیم دهد. این مدرسه‌ها، فلسفه‌ای را که با الهیات مسیحی عجین شده بود و نوعی تقدس پیدا کرده بود، با عنوان «فلسفه‌ی مدرسی» آموزش دادند. تعارض الهیات در این جا نمایان شد. پس تعارض در این دو بخش بود: یکی متن مسیحیت، دوم: امتزاج فلسفه‌ی یونان با تعالیم مسیحی که نتیجه‌ی آن قدسی شدن مباحث فلسفی یونان بود که شامل متافیزیک، ریاضیات و طبیعیات می‌شد.

 

۳. ناهمخوانی داده‌های جدید علمی با تعالیم مسیحیت

از طرفی به تدریج چیزهایی در اثر پیشرفت انسان به وجود آمد. مثلاً کوپرنیک ثابت کرد: زمین است که دور خورشید می‌چرخد، نه آن طور که بطلمیوس ادعا داشت (که خورشید دور زمین می‌چرخد) و این ادعای او، مدعای مذهب و دین هم تلقی می‌شد.

لذا این عامل (دستاوردهای جدید علمی و ناهمخوانی آن با تعالیم جدید مسیحیت) عامل سومی برای تعارض علم بین علم و دین شد.

 

۴. تفتیش عقاید و محاکمه‌ی تفکر مخالف

بحث بعدی که مطرح بود، موضوع تفتیش عقاید بود. دادگاه گالیله که معروف است. دادگاه‌هایی برای تفتیش عقاید ایجاد شده بود. حدوداً ۸۰۰۰ نفر در این جریان سوزانده شدند. این عامل نیز باعث تشدید تعارض بین علم و دین بود.

 

 نتیجه‌ی تعارض علم و دین

وقتی این تعارض ایجاد شد، نتیجه این شد که دانش‌ها از دین جدا می‌شدند. از طرفی چون در آن دین فلسفه هم راه یافته بود، با جدایی علم از دین، علم از فلسفه نیز جدایی یافت. از دوره‌ی رنسانس به این نتیجه رسیدند که تنها راه تسلط بر طبیعت «تجربه» است، دین ثمره ندارد و فلسفه نیز موهوماتی بیش نیست.

 

مقایسه‌ی اسلام و مسیحیت در نگاه به فلسفه

در مسیحیت، فلسفه با معارف مسیحیت عجین و مزج شد و در نتیجه قدسیتی یافت و جزو دین تلقی شد. نتیجه این شد که وقتی در دوره‌ی رنسانس با دین مخالفت شد، با فلسفه هم مخالفت صورت گرفت. اما در دین اسلام، به فلسفه قدسیت ندادند؛ بلکه علما آن قسمت اشتباه و الحاد فلسفه را که در گذشته (مانند زمان امام صادق علیه‌السلام) توسط زنادقه ترجمه و وارد عالم اسلام شده بود، جدا کردند و به آن قدسیت نبخشیدند. خواجه در حال پاسخ‌گویی به مسائل و شبهات فلسفی بود، اما ابن‌سینا داشت فلسفه می‌نوشت، لکن فلسفه‌ی صحیح.

 

وقتی در مسیحیت با دین به صورت کامل مخالفت شکل گرفت، قائل به این شدند که علم فقط تجربیات و مشاهدات را در بر می‌گیرد و آنچه که با چشم دیده شود، علم خواهد بود. حال باید گفت: مراد از علمی که در علم دینی گفته می‌شود و بیان می‌شود که باید علم را دینی کرد، علمی است که در این بستر شکل گرفته است. قرار است بررسی کنیم که علم دینی به چه معناست.

 

دو نکته

اول: وقتی از علم دینی و نحوه‌ی دینی شدن علم سخن گفته می‌شود، صرف‌نظر از این است که ما اهل اسلام هستیم؛ بلکه مراد این است که دین بما هو دین چگونه می‌تواند در ساحت علم ورود پیدا کند.

دوم: علم سکولار فقط علم دین‌ستیز نیست، بلکه علم فلسفه‌ستیز نیز هست؛ یعنی به یک معنا علم متافیزیک‌ستیز است. لذا عده‌ای قائلند که اگر علم می‌خواهد دینی شود، باید متافیزیک ورود کند.

دیدگاهتان را بنویسید