علل تعارض علم و دین

تحریریه مناط

جلسه‌ی سوم درس‌گفتار مناسبات علوم انسانی و فقه در اندیشکده‌ی مناط برگزار شد. در این جلسه، چیستی پارادایم و اثر تعیین‌کننده‌ی آن در مباحث علمی توضیح داده شد. موضوع مهم دیگر، علل پیدایش تعارض علم و دین و نیز اثر آن است که مورد بررسی قرار گرفت که بخش اول این جلسه اکنون در اختیار شما قرار میگیرد.

مقدمه

برای تمایز علوم، یک سری عوامل اصلی تعیین‌کننده وجود دارد که از آنها با عنوان پارادایم یاد می‌شود. هر پارادایمی یک دال مرکزی دارد که در ساحت‌های گوناگون، ثمرات مختلفی دارد. اتفاقاتی که در دوره‌های مختلف تاریخی غرب افتاد، باعث شد تا منطق علوم، به نحو خاصی شکل گیرد. اسبابی مانند نقص مسیحیت، به‌کارگیری آموزه‌های فلسفی یونان برای توجیه نقص‌های مسیحیت – که سبب امتزاج دین با فلسفه شد – موجب تعارض علم و دین شد که جدایی این دو و حذف دین از عرصه‌ی علوم را به دنبال داشت.

 

بررسی علل تعارض علم و دین

بخش اول

 

۱. پارادایم و تأثیر آن در مباحث علمی

برای تعریف و تمییز هر علم باید عوامل رکنی آن در نظر گرفته شود. مثلاً اگر خواستیم ببینیم فرق فقه و علوم انسانی چیست (چرا که هر دو از کنش اختیاری انسان بحث می‌کنند)، ممکن است غایت یا موضوع مشترکی داشته باشند، اما ملاک وحدت علم این است که هشت عامل رکنی آن واحد باشد. ممکن است دو علم در دو مورد مشترک باشند اما در سومی فرق کنند، لذا از هم متمایز می‌شوند. برای بحث از علوم انسانی باید دانست هشت عامل رکنی آن چیست تا تفاوت آن را با فقه تشخیص داد. محل بحث فعلی، علم دینی به این معناست که می‌خواهیم علم تجربی بشری را که با آزمون و خطا حاصل شده است بررسی کنیم. لذا مقصود، تبدیل علم تجربی به دانش دینی می‌باشد.

 

مسئله‌ای در مباحث علمی مطرح می‌شود با عنوان «پارادایم». هر پارادایم یک دال مرکزی دارد که ثمره‌ی آن دال مرکزی، مبنای هستی‌شناختی‌اش یک چیز است، معرفت‌شناسی‌اش چیز دیگری خواهد بود و همین‌طور هستی‌شناسی‌اش، انسان‌شناسی‌اش، علم‌شناسی‌اش و جهان‌شناسی‌اش. دال مرکزی، هویت اصلی آن پارادایم است. مثلاً وقتی گفته می‌شود: «در غرب پنج پارادایم وجود دارد» (پوزیتویست‌ها، پساپوزیتویست‌ها و موارد دیگر)، هر کدام از این‌ها یک دال مرکزی دارند. اما باید به این سوال اساسی پاسخ داد که: «پارادایم اسلامی در کنار این‌ها چیست؟» و نیز باید دال مرکزی آن را پیدا کرد. به عنوان مثال شاید دال مرکزی آن عقلانیت اجتهادی یا چیز دیگری عنوان شود. مبناهایی از قبیل جهان‌شناختی، ارزش‌شناختی و غیره، پیش‌فرض‌های اصلی علم هستند؛ یعنی تعیین‌کننده‌ی این هستند که چه چیزی یک علم قلمداد شود و چه چیزی علم تلقی نشود.

 

از طرفی باید «روش‌شناسی تولید علم» و همچنین «اصول ارزشی»ای را که علم بر اساس آن، دستاوردهایش را ممیزی می‌کند، تعیین نمود.

 

برای محسوس شدن کاربرد و تأثیر پارادایم بر مباحث علمی به این مثال توجه کنید:

گاهی در مباحث علمی با عده‌ای، آن‌ها چنین می‌گویند: «شما کلامی بحث نکن. الهیاتی بحث نکن. علمی بحث کن». سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است: روش علمی چیست؟ پاسخ این است که این موضوع در مقوله‌ی پارادایم مشخص می‌شود. یا مثلاً افرادی قائل هستند: اگر کسی با روش تاریخی بحث و تحقیق نکند، روش او علمی نخواهد بود.

 

این رویکردها مبتنی بر این است که مبنای علم‌شناختی او در پارادایم مورد قبولش آن چیزی است که بحث کلامی را علمی نمی‌داند و یا فقط بحث تاریخی را مصداق بحث علمی می‌داند. هویت اصلی و عناصر اصلی هر دانشی در پارادایم تعریف می‌شود. این ریشه‌ای‌ترین بحث است. اگر قرار بر گفتگو پیرامون علوم انسانی است، قدم اول همین موضوع خواهد بود؛ یعنی اگر مبانی مشخص نشود، قدم از قدم نمی‌توان برداشت. در بسیاری از کتبی که پیرامون علوم انسانی تألیف شده است، هر فردی مبتنی بر پارادایمی بحث می‌کند.

 

فرض کنید قرار است مقاله‌ای با موضوع «مفهوم‌شناسی روش‌شناسی» نگاشته شود. پس از تحقیق و جستجو در کتب و آثاری که روش‌شناسی را تعریف کرده‌اند، نتیجه این می‌شود که روش‌شناسی به این معنای خاص است. اما باید دقت کرد که در هر مکتبی روش‌شناسی تلقی خاصی دارد و مفهوم روش‌شناسی در هر پارادایمی متفاوت است. باید به این نکته توجه کرد که هر شخصی در چه پارادایمی سخن می‌گوید. آسیبی که در تحقیقات علوم انسانی مشاهده می‌شود، همین مطلب است؛ یعنی کسانی که در علوم انسانی اسلامی یا علوم انسانی مطالعه و تحقیق می‌کنند، این تفکیک را لحاظ نمی‌کنند و در نتیجه مراجعه‌ی ایشان به منابع، علمی و دقیق نیست.

 

۲. منطق علوم

مقدمه‌ی پنجم پیرامون «منطق علوم» است. علت اینکه در مباحث قبل به اتفاقاتی که در غرب رخ داده، مانند باستان، قرون وسطی، رنسانس، عصر روشنگری، مدرنیته و پست‌مدرنیته، پرداخته شد، این است که این جهان در حال شکل‌گیری در یک فرمت جدید بود و تمدنی ایجاد شد که بحث «علم» عنصر رکنی این تمدن بود و علم و تمدن کاملاً بر هم تأثیر و تأثّر داشتند. از این جهت باید دانست که در آن فضای تاریخی چه گذشت و چه بر سر علم آمد؟ همچنین بحث تعارض علم و دین هم مطرح شد؛ چرا که این بحث در سکولار شدن علم، بسیار کلیدی است. یعنی دین و علم تعارض و مخالفتی با هم پیدا کرده‌اند که نتیجه‌ی آن، جدایی این دو شده است و طبیعتاً علم دین‌گریز و حتی دین‌ستیز و در نتیجه سکولار شد؛ یعنی علم دین را از عرصه‌ی خودش خارج کرد. این هم به این معنا نیست که عالمان آن دانش‌ها و علم‌ها خودشان دین‌دار نبودند. آنها متدین بودند، ولی در تولید علم و بحث از مسائل آن علم، پیش‌فرض‌ها را دخالت نمی‌دادند؛ یعنی دین یک امر کاملاً فردی شد که در مناسبات ورود پیدا نمی‌کند. سکولاریسم جدایی دین از هر عرصه‌ای است که مصداق اتمّ آن جدایی دین از عرصه‌ی سیاست است. لذا ممکن است حوزه‌ی علمیه نیز سکولار شود؛ زیرا وقتی دین می‌گوید باید در فلان مساله‌ی اجتماعی دین ورود پیدا کند و عده‌ای بگویند: «خیر، دین باید به مسائل فردی بپردازد»، این یعنی فقاهت سکولار شده است. تعارضی که بین علم و دین رخ داد، بحث مهمی است که ریشه‌ی جدایی علم از دین است. در این میان رسالت علم دینی، آشتی دادن بین این دو است. ثمره‌ی این تعارض خودش را در منطق علوم نشان می‌دهد که در این مقدمه از آن بحث می‌شود. مسئله این است که این تعارض چرا رخ داد؟

 

مطلب ذیل به عنوان مقدمه‌ی پنجم ذکر خواهد شد:

در دوره‌ی قرون وسطی اتفاقاتی رخ داد که دستاوردهای جدید سبب شد بطلان آن علومی که از منظر دین علم تلقی می‌شد، مشخص گردد.

 

اولاً دین مسیحیت یک دین پرتناقضی است. این تعارض بین علم و دین ریشه‌هایی داشت. نتیجه‌اش این بود که در دوره‌ی رنسانس این جدایی به صورت کامل مشاهده می‌شد. وقتی این جدایی اتفاق می‌افتد، علم می‌شود سکولار. برای درمان این مطلب، این بحث مطرح می‌شود که علم دینی چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید