بسمه تعالی
مناسبات علوم انسانی و فقه
جلسات مناسبات علوم انسانی و فقه در اندیشکده ی مناط برگزار شد. طی این جلسات به رسالت فقه و نسبت بین فقه و علوم انسانی پرداخته شد. رویدادهایی که در طول دورههای تاریخی در دنیای غرب رخ داد و منجر به تعارض علم و دین شد، بیان گردید. بر همین اساس ثمره ی تعارض علم و دین ذکر گردید. در ادامه ی مباحث به زمینه های پیدایش نظریه ی علم دینی اشاره شد. و در نهایت، دیدگاه های موجود در دینی شدن علم مطرح و مورد بررسی قرار گرفت.
مقدمه ی درسگفتار مناسبات علوم انسانی و فقه
مسئله ی اصلی این است که در چه صورت فقه و اجتهاد پاسخگوی مسائل عینی جامعه خواهد بود. مسیر استنباط باید چگونه باشد تا فقه اسلامی کارآمدی لازم را داشته باشد؟
ضرورت شناخت نظاممند موضوعات در فقه
باید توجه داشت تمامی موضوعات دارای ابعاد مختلف و حیثیت های گوناگونی هستند. بدون شک این حیثیات و قیود در ماهیت حکم آن موضوعها موثرند. در نتیجه باید هر موضوعی را در ضمن یک نظام و در ارتباط با پدیده های دیگر لحاظ کرد. از آنجایی که رسالت فقه استخراج حکم شرعی است، و با توجه به دخالت حیثیت های گوناگونِ موضوع در ماهیت حکم، شناخت ابعاد موضوعات در علوم دیگری صورت می گیرد. به همین جهت برای داشتن یک «فقه نظام» باید یک نظام مشخصی طراحی شود تا این نظام، تعریف موضوعات را به عنوان مبادی استنباط احکام برعهده بگیرد. با توجه به این نکته، نقش علوم انسانی در پاسخگویی به نیازهای جامعه و استخراج احکام از منابع روشن می شود.
نقد علوم انسانی موجود
اما لازم است به این نکته توجه نمود که علوم انسانی موجود صلاحیت لازم برای تعریف موضوعات را ندارد؛ چرا که این علوم در غرب تولید شده و با توجه به اینکه در عالَم غرب جدایی علم از دین محقق شده است، نگاه جوامع غربی به مقوله ی دانش، صِرفا یک نگاه مادی و طبیعی بوده است.
زمینههای تاریخی تعارض علم و دین در غرب
توضیح اینکه در طول قرنهای متمادی با توجه به نواقص و تناقض هایی که در تعالیم دین مسیحیت وجود داشت، علمای مسیحیت با وارد کردن فلسفه ی یونان در تعالیم دینشان سعی در برطرف کردن کاستی های موجود داشتند. لذا این اتفاق سبب شد تا به فلسفه ی یونان نیز قدسیت بخشیده شود. جوامع علمی غربی با مشاهده ی تناقض ها و عدم پاسخگویی کلیسا و طلایه داران دین و مذهب به سوالات موجود، از دین مسیحیت بریدند. عدم سازگاری دانشهای تجربی با تعالیم کلیسا مزید بر علت جدایی علم از دین گردید.
پیامدهای جدایی علم از دین
این جریانات سبب شد که در غرب به فلسفه به دید «مجموعه ای از مباحث مبهم و بی معنا» نگریستند. مثلا هیوم قائل شد فلسفه مجموعه ای از قضایای تحلیلی هستند که فاقد هرگونه ارزش معرفتی هستند. آگوست کُنت نیز به فلسفه صرفاً نگاه جامعه شناسانه داشت و هرگونه ارزش معرفتی را از آن سلب می نمود.با کنار گذاشتن متافیزیک و فلسفه، «انسان و عقل خودبنیاد» محور عالَم و معیار اصلی دانش های بشری قرار گرفت.
تلقی غرب از انسان و معرفت
غرب انسان را موجودی قدرت طلب، سودجو و لذت خواه معرفی کرد. از طرفی دیدگاه هایی مانند ذهنی گرایی مطرح شد که به مقتضای آن، تنها آن معرفتی معرفت و شناخت معتبر محسوب میشد که از شیء مادی و از طریق تجربی به دست آمده باشد.
همچنین تمرکز غرب بر «سلطه بر طبیعت» قرار گرفت. یعنی علوم غربی در این راستا به کار گرفته شدند. بر همین مبنا بود که تصمیم گرفتند علاوه بر طبیعت با تمرکز بر افعال انسانی قواعد آن را پیدا کنند، ضابطه گزاری نموده و جامعه را بر اساس آن تحلیل کنند.
با این غرض، «علوم انسانی» قصد داشت رفتارهای انسان را در حیطه ی فرد و اجتماع بفهمد. بدین ترتیب باید کارکردهای چهارگانه ی علوم برای علوم انسانی ملاحظه میشد.
طرح پرسش دربارهی نسبت علم و دین
در علوم تجربی ای که در غرب به دست میآمد، یک سری سخنانی بیان میشد که در تخالف با تعالیم دینی بود. در آن زمان غالب تودهی جامعه متدین و معتقد بودند ولی آموزه های مسیحیت را در مسائل علم دخالت نمی دادند. وقتی نتایج علمی مانند نظریه ی داروین در مخالفت با آموزه های دینی قرار گرفت در بین دینداران این سوال مطرح شد که آیا اساسا دین با علم هیچ ارتباطی ندارد؟ و آیا امکان برقراری توافق بین علم و دین وجود دارد؟
در دنیای اسلام نیز جریان مذهبی وقتی مشاهده کرد خروجی نظام دراسی جدید با تعلیمات دینی سازگار نیست، به این نتیجه رسید که اگر علوم را اصلاح نکند این قضیه (ناسازگاری تحصیلات و خروجی نظام دراسی جدید با تعالیم دینی) اصلاح نخواهد شد. این اتفاقات همگی در پیدایش جریان سازگاری علم و دین(دینی نمودن علوم) موثر بودند.\
در مساله ی علم دینی، دیدگاه های مختلفی وجود دارد. از جمله نظریه ی «اسلامی سازی دانش» و «سنت گرایی» که به ترتیب توسط «اسماعیل راجی فاروقی» و «سیدحسین نصر» ارایه شده اند.