چرخش معرفت‌شناختی کانت، نئوکانتی‌ها و دلالت‌های آن در فلسفه و فقه

تحریریه مناط

در جلسه نهم از سلسله درس‌گفتارهای «مناسبات علوم انسانی و فقه» در اندیشکده مناط، تلقی پنجم از ماهیت فلسفه بررسی شد؛ تلقی‌ای که با چرخش معرفت‌شناختی کانت آغاز می‌شود و با نئوکانتیسم و چرخش زبانی به نسبی‌گرایی معرفتی می‌رسد. ابتدا بحران حس‌گرایی هیوم و تلاش کانت برای نجات فیزیک از طریق قضایای ترکیبی پیشینی و مقولات ذهنی تبیین گردید. سپس نقد کانت از منظر حکمت متعالیه و نظریه معقولات ثانی فلسفی ارائه شد در پایان نیز دلالت‌های این تحولات برای فقه اسلامی بررسی شد.

چرخش معرفت‌شناختی کانت، نئوکانتی‌ها و دلالت‌های آن در فلسفه علوم انسانی و فقه

۱. چکیده اجرایی و تبیین موقعیت نشست در هندسه اندیشکده مناط

سلسله درس‌گفتارهای «مناسبات علوم انسانی و فقه» که به همت اندیشکده مناط برگزار می‌شود، در پی کاوش روش‌مند، عمیق و مبنایی در نحوه مواجهه فقه اسلامی با موضوعات، مسائل و دستاوردهای علوم انسانی مدرن است. فهم دقیق این مناسبات بدون ریشه‌یابی تاریخی و تحلیلی تحولات فلسفه غرب غیرممکن می‌نماید؛ چرا که علوم انسانی مدرن، مولود بستر متفاوتی از تفکر متافیزیکی و معرفت‌شناختی است که پس از رنسانس در جهان غرب شکل گرفت. جلسه نهم این سلسله نشست‌ها، حکم ایستگاه پایانی و جمع‌بندی «دفتر مقدمات نه‌گانه» را ایفا می‌کند. در هشت جلسه گذشته، سیر تکوین افتراق میان علم، فلسفه و دین در غرب به تفصیل بررسی شد و تحولات زیربنایی مفاهیم فلسفی که بار معرفتی علوم تجربی و انسانی را بر دوش می‌کشند، به بحث گذاشته شد.

چنان‌که در گزارش جلسه هفتم سلسله نشست‌های اندیشکده مناط (با عنوان «نقش مبانی فلسفی در استنباط فقهی») به روشنی تبیین گردید، مجتهد و فقیه در مسیر استنباط احکام الشرعیه برای موضوعات نوپدید و انضمامی جامعه، بی‌نیاز از موضوع‌شناسی دقیق نیست. موضوع‌شناسی نیز بدون شناخت حیثیات، ماهیت و مبانی زیرین پدیده‌ها میسر نمی‌شود و این مبانی عمیقاً با ادبیات و چارچوب‌های فلسفی گره خورده‌اند. متعاقباً در جلسه هشتم، چیستی فلسفه و تلقی‌های گوناگونی که در طول تاریخ تفکر غربی درباره ماهیت، کارکرد و قلمرو فلسفه مطرح شده بود، مورد کالبدشکافی قرار گرفت.

در جلسه نهم، کانون اصلی بحث بر روی تلقی پنجم از ماهیت فلسفه متمرکز گردید؛ تلقی‌ای که با «چرخش معرفت‌شناختی امانوئل کانت» آغاز می‌شود و با جریان «نئوکانتیسم» و «چرخش زبانی و هرمنوتیکی» به نقطه‌ای حاد در نسبی‌گرایی معرفتی می‌رسد. این نشست با تبیین دقیق نحوه شکل‌گیری فلسفه کانت، تفکیک نوآورانه اما چالش‌برانگیز او میان «نومن» (نفس‌الأمر) و «فنومن» (پدیدار)، نقد این مبنا بر اساس حکمت متعالیه و نظریه «معقولات ثانی فلسفی»، و سرانجام ریشه‌یابی افتادن علوم انسانی غربی به دام پوچ‌گرایی و پست‌مدرنیسم، گام بلندی در ترسیم نقشه مفهومی پیش‌نیازهای فقه برداشته است. با اتمام این جلسه، دفتر مقدمات نه‌گانه بسته شده و سلسله نشست‌ها آماده ورود به بخش دوم، یعنی بررسی نقادانه نظریه‌های «علم دینی» و به‌ویژه آراء آیت‌الله جوادی آملی در کتاب «هندسه عقل و حدیث معرفت دینی» در جلسه دهم خواهد بود.

۲. بحران معرفت‌شناسی پس از رنسانس و بن‌بست حس‌گرایی دیوید هیوم

برای درک اهمیت انقلاب فکری کانت، ابتدا باید بستری را که او در آن پا به عرصه فلسفه گذاشت به درستی شناخت. پس از رنسانس و با کنار زدن متافیزیک ارسطویی-مسیحی قرون وسطی، غرب دچار یک گسست عمیق میان علم، فلسفه و دین شد. در این عصر، «طبیعت‌گرایی» (Naturalism) به عنوان مبنای هستی‌شناختی و «حس‌گرایی» (Empiricism) به عنوان مبنای معرفت‌شناختی حاکم گردید. حس‌گرایان بر این باور بودند که تنها منبع معتبر برای شناخت جهان، «حس» و تنها روش معتبر، «تجربه آزمایشگاهی» است.

دیوید هیوم (David Hume)، فیلسوف برجسته اسکاتلندی، این خط تفکر حس‌گرایانه را به منتهی‌الیه منطقی خود رساند و مبانی زیرین دانش بشری را با بحرانی خردکننده مواجه ساخت. هیوم دو اصل اساسی را مطرح کرد:

  • حس، تنها نقطه تماس انسان با واقعیت خارجی است.
  • تمامی مفاهیم، صور ذهنی و گزاره‌های بشری بالواسطه ناشی از دریافت‌ها و مشاهدات حسی مستقیم هستند.

هیوم بر پایه این دو اصل، گزاره‌های بشری را به دو دسته تقسیم نمود: «قضایای تحلیلی» و «قضایای ترکیبی». از نظر هیوم، قضایای تحلیلی (مانند گزاره‌های منطقی و این‌همانی‌ها) تنها به روابط میان مفاهیم می‌پردازند؛ محمول در دل موضوع نهفته است (مثل «انسان، انسان است» یا «کل از جزء بزرگ‌تر است»). این قضایا اگرچه ضروری، کلی و تغییرناپذیرند، اما هیچ آورده جدیدی از واقعیت خارج به ما نمی‌دهند و «فاقد ارزش معرفتی جدید» هستند. در مقابل، قضایای ترکیبی (مانند گزاره‌های علوم طبیعی و تجربی) گزاره‌هایی هستند که محمول، چیزی بر موضوع می‌افزاید (مثل «آهن بر اثر حرارت منبسط می‌شود»). این قضایا ارزش معرفتی دارند، اما چون از طریق حس و تجربه جزئی به دست آمده‌اند، فاقد ویژگی‌های «ضرورت»، «کلیت» و «دوام» هستند.

شاهکار تخریبی هیوم آنجا آشکار شد که نشان داد مفاهیم بنیادینی مانند «اصل علیت»، «جوهر»، «ضرورت» و «وحدت»، هیچ‌کدام مابه‌ازای حسی مستقیم ندارند. ما در تجربه حسی، تنها «تقارن» یا «پیاپی آمدن» دو پدیده را می‌بینیم (مثلاً دیدن آتش و سپس احساس حرارت)، اما خود رابطه علیت یا «ضرورت علت بودن آتش برای حرارت» را هرگز با چشم یا دست حس نمی‌کنیم. از این رو، هیوم علیت را از یک اصل واقعی و تکوینی به یک «تداعی معانی روان‌شناختی» و عادتی ذهنی ناشی از تکرار مشاهدات تقلیل داد.

پیامد این تحلیل برای علم تجربی (به‌ویژه فیزیک نیوتنی که در آن عصر اوج شکوفایی خود را سپری می‌کرد) فاجعه‌بار بود. علم برای اینکه بتواند قوانین کلی، دائمی و ضروری صادر کند (مثلاً بگوید «هر آهنی در هر شرایطی بر اثر حرارت منبسط می‌شود»)، نیازمند اصل علیت و سنخیت علت و معلول است. اگر علیت صرفاً یک عادت ذهنی باشد، هیچ تضمینی وجود ندارد که فردا با قرار گرفتن آهن در معرض حرارت، باز هم انبساط رخ دهد! بدین ترتیب، حس‌گرایی هیوم علم تجربی را به شاکله‌ای لرزان و فاقد اعتبار یقینی تبدیل کرد و فلسفه را در بن‌بست شکاکیت مطلق رها ساخت.

۳. انقلاب کوپرنیکی امانوئل کانت؛ نجات فیزیک و بازتعریف موضوع فلسفه

امانوئل کانت (Immanuel Kant) با خواندن آثار هیوم، به تعبیر خود از «خواب جزمیت» بیدار شد. کانت دریافت که اگر انتقادات هیوم بدون پاسخ بماند، نه تنها فلسفه، بلکه شالوده علوم تجربی و فیزیک نیوتنی فرو خواهد ریخت. بنابراین، دغدغه اصلی کانت، نه احیای متافیزیک سنتی یا اثبات حقانیت دین، بلکه «نجات علم تجربی و فیزیک» و موجه‌سازی اعتبار قوانین علمی بود. کانت می‌خواست نشان دهد چگونه می‌توان قوانینی داشت که در عین ترکیبی بودن (داشتن ارزش معرفتی درباره جهان)، ضروری و کلی نیز باشند.

طرح قضایای ترکیبی پیشینی و ساختار فعال ذهن

کانت برای حل این معضل، دست به انقلابی زد که خود آن را «انقلاب کوپرنیکی در فلسفه» نامید. تا پیش از کانت، فرض بر این بود که ذهن باید خود را با اشیاء خارجی منطبق سازد؛ اما کانت این معادله را معکوس کرد و گفت این اشیاء و داده‌های حسی هستند که باید خود را با ساختارهای پیشینی ذهن منطبق سازند. کانت در مواجهه با دو رکن هیوم، رکن اول (حس به عنوان نقطه تماس با واقعیت) را پذیرفت، اما رکن دوم (انحصار منشأ مفاهیم در حس) را قاطعانه رد کرد.

کانت خرد بشری را واجد «قضایای ترکیبی پیشینی» (Synthetic a priori) دانست. او توضیح داد که فرآیند شناخت یک کارخانه لایه‌بندی‌شده است:

  • صور شهود حس (زمان و مکان): داده‌های خام حسی ابتدا وارد قالب‌های پیشینی زمان و مکان در ذهن می‌شوند. زمان و مکان امور خارجی نیستند، بلکه عینک‌های درونی ذهن برای دریافت احساسات‌اند.
  • مقولات دوازده‌گانه فاهمه (Categories): سپس این داده‌های زمان‌مند و مکان‌مند وارد دهلیز فاهمه شده و توسط مقولات دوازده‌گانه (نظیر علیت، جوهر، ضرورت، امکان، وحدت و کثرت) سازمان‌دهی، طبقه‌بندی و پردازش می‌شوند.

بدین ترتیب، کانت ضرورت و کلیت را نه از راه تجربه خارجی (که به قول هیوم غیرممکن است)، بلکه از طریق «ساختار پیشینی و ثابت ذهن» تامین کرد. از نظر کانت، علیت یک قانون واقعی در خارج نیست، بلکه ساختار کارخانه‌ای ذهن انسان است که داده‌های حسی را به صورت علت و معلولی کانالیزه و درک می‌کند.

تغییر موضوع فلسفه از «هستی‌شناسی» به «معرفت‌شناسی»

این راهکار کانت، موضوع و ماهیت فلسفه را در غرب برای همیشه دگرگون ساخت:

  • تغییر موضوع فلسفه: موضوع فلسفه از «هستی‌شناسی» (موجود بما هو موجود و بررسی واقعیت خارجی) به «معرفت‌شناسی» و «ذهن‌شناسی» (تحلیل ساختارها و حدود فاهمه بشر) تحول یافت. فلسفه دیگر کارش کشف حقایق جهان خارج نبود، بلکه کارش نقد و نقدشناسی دستگاه ادراکی ذهن شد.
  • تفکیک نومن و فنومن: کانت میان «نومن» (Noumenon / شیء فی‌نفسه / نفس‌الأمر) و «فنومن» (Phenomenon / پدیدار) شکافی پرنشدنی ایجاد کرد. نومن یعنی واقعیت خارجی آن‌گونه که در خود هست، که دسترسی انسان به آن به کلی قطع است. آنچه انسان می‌شناسد، صرفاً «فنومن» یا پدیداری است که پس از عبور از فیلتر زمان، مکان و مقولات ذهن شکل گرفته است.
  • اصالت ظهور (ایده‌آلیسم پیشینی): با این تحلیل، کانت اگرچه به زعم خود فیزیک را نجات داد، اما شناختی را که به دست می‌آمد به اصالت ظهور و اصالت ذهن فروکاست. با این حال، کانت برای فرار از دام «نسبی‌گرایی»، یک پیش‌فرض حیاتی و بزرگ را در سیستم خود گنجاند: او فرض کرد که این ساختارها و مقولات ذهنی در تمامی انسان‌ها به صورت یکسان، ثابت و فراتاریخی وجود دارد.

۴. مواجهه تحلیلی کانت با حکمت متعالیه؛ گره‌گشایی از معضل «عین و ذهن»

یکی از برجسته‌ترین و راهگشاترین ابعاد تحلیلی مطرح‌شده در نشست اندیشکده مناط، مقایسه داهیانه راهکار کانت با مبانی فلسفه اسلامی، به‌ویژه حکمت متعالیه ملاصدرا بود. این مقایسه نشان می‌دهد که چگونه عدم درک یک تفکیک باریک‌تر از مو در معرفت‌شناسی، سیر تفکر غربی را به انحراف کشانید.

نظریه معقولات ثانی فلسفی و تفکیک ظرف عروض و اتصاف

در حکمت متعالیه، مفاهیمی نظیر علیت، وجود، ضرورت، امکان، وحدت و کثرت، در زمره «معقولات ثانی فلسفی» قرار می‌گیرند. حکما در تعریف دقیق معقول ثانی فلسفی، گره ذهنی کانت را قرن‌ها پیش گشوده‌اند:

  • ظرف عروض معقول ثانی فلسفی، «ذهن» است؛ یعنی این مفاهیم صورت حس مستقیم در خارج ندارند و انتزاع ذهنی هستند.
  • اما ظرف اتصاف آن‌ها، «خارج و نفس‌الأمر» است؛ یعنی وقتی می‌گوییم «آتش علت حرارت است»، صفتِ «علت بودن» در واقعیت خارجی و نفس‌الأمریِ آتش تحقق دارد، نه اینکه صرفاً طبقه‌بندی ذهن ما باشد.

در نگاه فیلسوفان اسلامی، «وجود ذهنی» شأن «حکایت‌گری محض» (مرآتیت و آئینه‌گونی) دارد. وجود ذهنی اگرچه از نظر کیف نفسانی سری در ذهن دارد، اما تمام هویت آن حاکی بودن از واقعیت خارجی (نفس‌الأمر) است. به تعبیر دقیق علامه طباطبایی و شهید مطهری، ذهن مانند آئینه‌ای است که خارج را نشان می‌دهد؛ نه اینکه خود سدی در برابر دیدن خارج باشد.

نقد کانت از منظر حکمت متعالیه

کانت به دلیل عدم تفکیک میان معقولات ثانی منطقی و فلسفی، و عدم درک تفاوت ظرف عروض و ظرف اتصاف، دچار خطایی بنیادین شد. او وقتی دید علیت مابه‌ازای حسی در خارج ندارد (عروضش ذهنی است)، به اشتباه نتیجه گرفت که اتصاف آن هم در ذهن است! با بردن ظرف اتصاف به داخل ذهن، کانت رابطه مستقیم ذهن با عین را قطع کرد و نومن را پشت دیوار فنومن محبوس ساخت.

نکته تاریخی و فلسفی

استاد شهید مرتضی مطهری در تحلیلی عمیق بیان می‌فرمایند که اگر حکمت متعالیه ملاصدرا و تحلیل دقیق معقولات ثانی فلسفی به گوش فیلسوفان غرب رسیده بود، سرنوشت تفکر غربی پس از کانت به کلی متفاوت می‌شد و غرب هرگز در بن‌بست شکاکیت نو، ایدئالیسم و پدیدارشناسی محصور نمی‌گردید.

۵. نئوکانتی‌ها؛ فروپاشی پیش‌فرض ثبات ذهن و سقوط به نسبی‌گرایی و چرخش زبانی

سیستم فلسفی کانت تا زمانی متوازن و مدافع علم باقی می‌ماند که پیش‌فرض او مبنی بر «یکسانی و ثبات مقولات ذهنی در همه انسان‌ها» دست‌نخورده باقی بماند. اما جریان «نئوکانتی» (Neo-Kantianism) که در قرن نوزدهم و بیستم شکل گرفت، دقیقاً انگشت بر روی همین پیش‌فرض گذاشت و آن را در هم کوبید.

انکار ثبات ذهن و پیدایش نسبی‌گرایی معرفتی

نئوکانتی‌ها از کانت پرسیدند: به چه دلیلی ادعا می‌کنی ساختارهای ذهنی همه انسان‌ها یکسان و ثابت خداوندی یا طبیعی است؟ وقتی شما متافیزیک و دین را کنار گذاشته‌اید، این ساختارها از کجا آمده‌اند؟ پاسخ نئوکانتی‌ها این بود که ساختارهای ذهنی انسان، ناشی از «زیست اجتماعی»، «تاریخ»، «فرهنگ»، «جغرافیا»، «طبقه طبقاتی» و «زبان» هستند. ذهن یک انسان غربی قرن بیست و یکم با ذهن یک انسان شرقی یا انسان ۳۰۰ سال پیش، ساختارها و مقولات کاملاً متفاوتی دارد.

با فروپاشی فرض ثبات ذهن، پیامدهای ویرانگری بر معرفت بشری بار شد:

  • نسبی‌گرایی مطلق معرفتی: دیگر هیچ ضرورت، کلیت و دوامی در دانش بشری باقی نماند. هر جامعه، فرهنگ یا عصری، جهان را از پشت عینک ساختارهای ساختگیِ خود می‌فهمد و هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد.
  • ساختارگرایی و نظریه‌های انتقادی: روش تولید معرفت از آزمون تجربی صرف، به تحلیل‌های دیالکتیکی، ساختارگرایانه و هرمنوتیکی تغییر یافت و علوم انسانی اصالت پیدا کرد.
  • محوریت زبان و هرمنوتیک: چرا زبان به محوریت رسید؟ زیرا زبان، مظهر و تجلی نحوه‌ی جهان‌بینی و ساختارهای ذهنی جامعه است. با فروپاشی پیش‌فرض ثبات ذهن، زبان نه صرفاً یک ابزار ارتباطی، بلکه به عرصه‌ی اصلی شکل‌گیری و بازنمایی معنا تبدیل شد؛ عرصه‌ای که در آن، ساختارهای ذهنی و جهان‌بینی‌های متفاوت جوامع، نمود پیدا می‌کنند.

چرخش زبانی؛ زبان به مثابه خانه هستی

در پی این تحولات، «زبان» و هرمنوتیک (علم تفسیر و فهم متون) به عنوان روشی برای کشف معانی نهفته در زبان و ساختارهای زبانی، جایگاهی بی‌بدیل یافت. وقتی واقعیت خارجی در دسترس نیست و ذهن نیز متأثر از فرهنگ است، زبان به مظهر و نماد نحوه جهان‌بینی تبدیل می‌شود. زبان‌شناسان و فیلسوفانی چون سوسور (Saussure)، پیرس (Peirce)، ویتگنشتاین (Wittgenstein) و هایدگر (Heidegger) تمرکز اصلی خود را بر زبان گذاشتند. به تعبیر مشهور هایدگر، «زبان، خانه هستی است». انسان‌ها جهان را آن‌گونه می‌فهمند که ساختارهای زبانی‌شان اجازه می‌دهد. برای نمونه، عدم وجود برخی مفاهیم جوهری در برخی زبان‌ها (مانند برخی ساختارهای لغوی چینی)، نشان‌دهنده تفاوت بنیادی در ارتکازات ذهنی آن‌هاست.

سرانجام، امتداد طبیعی نئوکانتیسم و چرخش زبانی، به پیدایش پدیدارشناسی (دیدگاه‌های هوسرل، دیلتای، هایدگر و گادامر)، ساختارزدایی و در نهایت «پوچ‌گرایی (نیهیلیسم) و پست‌مدرنیسم» انجامید. غرب که با رنسانس قصد داشت بهشتی زمین‌پایه و سرشار از قطعیت علمی بسازد، در انتهای این مسیر به خلأ کامل معنا و بن‌بست معرفتی رسید.

۶. دلالت‌های معرفت‌شناختی در فلسفه علوم انسانی و فقه اسلامی

تبیین تحولات کانت و نئوکانتی‌ها صرفاً یک بحث تاریخی-فلسفی نیست، بلکه دلالت‌های حیاتی و سرنوشت‌سازی در مواجهه فقه اسلامی با علوم انسانی دارد. فقیه یا پژوهشگر دینی که بدون شناخت این سیر، به سراغ دستاوردهای علوم انسانی مدرن می‌رود، در معرض خطرات معرفتی بزرگی قرار دارد.

انسان‌شناسی اسلامی در برابر انسان‌شناسی نئوکانتی

بزرگ‌ترین نقطه گسست میان تفکر اسلامی و جریان‌های نئوکانتی، در «انسان‌شناسی» نهفته است:

  • انسان‌شناسی نئوکانتی: انسان را موجودی صرفاً مادی، فاقد لوح پیشینی ثابت، و محصول کاملاً متغیرِ تاریخ، جامعه، فرهنگ و جغرافیا می‌داند. در این دیدگاه، هیچ حقیقت ثابت فراتاریخی در وجود انسان وجود ندارد.
  • انسان‌شناسی اسلامی: انسان موجودی دو ساحتی است؛ دارای جسم مادی و روح مجرد ملکوتی. نفس انسان «جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء» است. انسان بهره‌مند از یک «فطرت الهی ثابت و فرامکانی-فرازمانی» است (فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا). معارف و ارزش‌های اخلاقی و روحی مرتبط با این بعد مجرد، ثابت، لایزال و فراتاریخی هستند.

تفکیک احکام ثابت و متغیر در فقه و مسئله زمان و مکان

این تفاوت انسان‌شناختی، نحوه تحلیل عنصر «زمان و مکان» در فقه اسلامی را روشن می‌سازد. فقه اسلامی میان دو بخش از معارف و احکام تمایز قائل است:

  • احکام ثابت: احکامی که به زیست معنوی، روحی و فطری انسان بازمی‌گردند (مانند وجوب نماز، حرمت ظلم، حرمت ربا، احکام عبادی و اصول اخلاقی). این احکام با مرور زمان و تغییر جوامع هرگز تغییر نمی‌کنند، زیرا موضوع آن‌ها روح و فطرت ثابت انسانی است.
  • احکام متغیر و تأثیر زمان و مکان: عنصر زمان و مکان که امام خمینی (ره) بر آن تأکید داشتند، راجع به عوارض مادی، مناسبات زیست اجتماعی متغیر و ترتیبات اجرایی است. برای مثال، شطرنج اگر روزی آلت قمار بود و امروز از حالت قمار خارج شده، یا مسئله عاقله در ضمان، مربوط به مناسبات اجتماعی و عوارض مادی است، نه به حقیقت روحی انسان.

بنابراین، فقه اسلامی بر خلاف نئوکانتی‌ها که همه چیز را تاریخی و نسبی می‌دانند، پایی محکم در حقایق ثابت و فراتاریخی دارد و تغییرات را تنها در چارچوب عوارض متغیر مادی مدیریت می‌کند.

۷. جدول مقایسه‌ای و جمع‌بندی هندسه مقدمات نه‌گانه

برای تلخیص و مقایسه جامع میان مکاتب مطرح‌شده در این نشست، جدول زیر چارچوب‌های معرفتی را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد:

مکتب فلسفی موضوع اصلی فلسفه منشأ ضرورت و کلیت امکان شناخت واقع (نفس‌الأمر) پیامد در علوم انسانی و فقه
حس‌گرایی (هیوم) تجربه حسی و روابط مفاهیم انحصار در قضایای تحلیلی فاقد ارزش جدید انکار امکان شناخت؛ تقلیل علیت به عادت ذهنی شکاکیت مطلق؛ لرزان شدن پایه علوم تجربی
چرخش کانت معرفت‌شناسی و ساختار فاهمه مقولات پیشینی ذهن (ثابت در همه انسان‌ها) انکار دسترسی به نومن؛ انحصار در فنومن (پدیدار) اعتبار فیزیک؛ اصالت ظهور و ایدئالیسم پیشینی
نئوکانتیسم تحلیل فرهنگ، زبان و جامعه انکار ضرورت؛ تابعی از فرهنگ و تاریخ نسبی‌گرایی کامل؛ انکار حقایق فراتاریخی پست‌مدرنیسم؛ تاریخی دانستن تمام احکام و مفاهیم
حکمت متعالیه هستی‌شناسی (موجود بما هو موجود) معقولات ثانی فلسفی (عروض ذهنی، اتصاف خارجی) اثبات شناخت یقینی واقع از طریق وجود ذهنی فطرت ثابت؛ تمایز احکام ثابت و متغیر در فقه

دورنما؛ پایان دفتر مقدمات و ورود به بحث علم دینی (جلسه دهم)

با برگزاری جلسه نهم، سلسله درس‌گفتارهای «مناسبات علوم انسانی و فقه» در اندیشکده مناط، دوره مقدماتی ۹ جلسه‌ای خود را به پایان رساند. در این دوره، سیر تفکر غربی از گسست رنسانس تا پوچ‌گرایی مدرن، و نحوه تأثیر آن بر مفاهیم علوم انسانی به دقت کالبدشکافی شد.

از جلسه دهم، این سلسله نشست‌ها وارد فاز دوم و اصلی خود می‌شود: «بررسی و نقد تفصیلی نظریه‌های علم دینی». گام نخست در این مسیر، بررسی آراء و دیدگاه‌های علامه آیت‌الله جوادی آملی بر اساس کتاب شاخص ایشان، «هندسه عقل و حدیث معرفت دینی»، خواهد بود تا نسبت عقل، نقل، علم و فقه در الگوی پیشنهادی ایشان به منصه نقد و ارزیابی گذاشته شود.

دیدگاهتان را بنویسید