درجه‌بندی علوم و آثار عقل خودبنیاد

تحریریه مناط

جلسه‌ی پنجم درس‌گفتار مناسبات علوم انسانی و فقه در اندیشکده‌ی مناط برگزار شد. موضوع درجه‌بندی علوم در این جلسه بیان شد و اینکه بر اثر تعارض علم و دین، عقل خودبنیاد در غرب چه آثاری در ساحت انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی داشت، مورد بررسی قرار گرفت. نیز تفکراتی که عقل خودبنیاد داشت معرفی شد و کارکردهای چهارگانه‌ی علوم تبیین شد.

 

درجه‌بندی علوم و آثار عقل خودبنیاد

مقدمه
دانش‌ها در یک تقسیم‌بندی به دو دسته تقسیم می‌شوند: دسته‌ای که بر واقعیات و عالم خارج مطالعه می‌کنند و دسته‌ی دیگر که بر روی یافته‌های یک سری علوم تحقیق و مطالعه می‌کنند. فلسفه از دسته‌ی اول است. عقل خودبنیاد این فلسفه را کنار گذاشت و خدایی را که محور و خالق عالم بود، حذف نمود. انسان محور عالم شد و به حسب معرفت‌شناسی، تنها آن مواردی معرفت محسوب شد که از شیء مادی و طریق تجربی حاصل شود. غرب از عینی‌گرایی به سمت ذهنی‌گرایی حرکت کرد و هدف اصلی خود را سلطه بر طبیعت و در همین راستا تمرکز بر افعال انسانی برای فهم انسان در حیطه‌ی فردی و اجتماعی قلمداد کرد. از همین‌جا بود که کارکردهای چهارگانه‌ی علم (توصیف، تبیین، پیش‌بینی و تجویز) را برای افعال انسانی در نظر گرفت.

ثمرات تعارض علم و دین

بخش اول (عقل خودبنیاد و اثر آن)

۱. درجه‌بندی علوم
در یک تقسیم کلی، علوم به دو دسته تقسیم می‌شوند:

دسته‌ی اول: علومی که بر اثر مطالعه‌ی واقعیات و جهان خارج حاصل شده‌اند و دستگاه معرفتی نسبت به عالم بیرونی شکل داده‌اند. مانند: علم پزشکی حاصل از مطالعه و تحقیق بر جسم انسان‌ها که حاصل آن، شناخت و معرفت نسبت به عالم خارج یعنی جسم انسان‌هاست. این علوم، علوم درجه‌ی اول هستند.

دسته‌ی دوم: علومی که بر اثر مطالعه‌ی یک دسته علوم و معرفت‌های کسب‌شده حاصل می‌شوند، نه مطالعه‌ی عالم خارج. مثلاً: اگر خود علم پزشکی مورد مطالعه قرار گیرد و غرض و گستره‌ی آن مورد تحقیق واقع شود، علم حاصل از آن پژوهش یک علم مضاف خواهد بود که به مطالعه‌ی علم دیگری پرداخته است. «فلسفه‌های مضاف» مثل فلسفه‌ی پزشکی و فلسفه‌ی اصول فقه از این قبیل هستند. این علوم، علوم درجه‌ی دوم هستند. برخی فلسفه‌های مضاف مانند: فلسفه‌ی زبان و فلسفه‌ی ذهن که یک سری واقعیات را مورد مطالعه قرار می‌دهند، جزو علوم درجه‌ی اول هستند.

حال باید گفت فلسفه یعنی فلسفه‌ی مطلق و بدون قید، جزو علوم درجه‌ی اول است؛ چرا که موضوع آن «موجود بما هو موجود» است و این یعنی به دنبال فهم واقع و مطالعه‌ی آن است. اما علم «فلسفه‌ی فلسفه‌ی اسلامی» در دسته‌ی علوم درجه‌ی دوم قرار می‌گیرد؛ زیرا درباره‌ی علم فلسفه و مباحثی مانند موضوع فلسفه، قلمرو آن، ارتباطش با علوم دیگر و … بحث می‌کند. لذا جزو علوم درجه‌ی دوم قرار می‌گیرد.

 

۲. اثر عقل خودبنیاد
اثر کنار گذاشتن متافیزیک این بود که به حسب «معرفت‌شناختی»، خدای خالق حذف شد و خود انسان به حسب معرفتی، مبدا و محور برای عالم محسوب شد. یعنی تا قبل از این اتفاق، انسان مخلوقی بود که در برابر خداوند به عنوان مبدا عالم و خالق وی، بایستی پاسخگو می‌بود، اما با روی کار آمدن عقل خودبنیاد، انسان در غرب [نعوذ بالله] برای خداوند «مرگ» در نظر گرفت و دیگر انسان را پاسخگوی کسی نمی‌دانست و ملاک درستی و غلطی چیزی خودش قرار گرفت. این عقیده «اومانیسم و انسان‌گرایی» است.

باید توجه داشت الحاد به این معنا که وجود خداوند انکار شود، مربوط به ساحت هستی‌شناختی است که ملحد به این معنا عده‌ای هستند که طبیعت را جای خداوند می‌دانند. اما آن الحادی که در اثر کارکرد عقل خودبنیاد و حذف متافیزیک اتفاق افتاد، الحاد در ساحت معرفت‌شناختی بود. یعنی اینکه در ساحت، انسان را مبدا و محور قرار دادند. بنابر این نتیجه‌ی «عقل‌گرایی» عصر روشن‌گری «خداانگاری انسان» شد.

در مقابل جریان عقل‌گرایی، نهضتی به نام «رمانتیسم» شکل گرفت. رمانتیسم شورشی است علیه عقل‌گرایی عصر روشن‌گری که معتقد است انسان فقط عقل نیست؛ علاوه بر عقل «حس و احساسات» نیز دارد. اما باید توجه داشت معنای این اتفاق این نیست که این جریان که علیه عقل‌گرایی شکل گرفته، انسان را به فطرت خداجوی خود برگردانده است.

 

۳. سکولاریزم
سکولاریزم یعنی انسانی که مبدا تمامی معرفت‌هاست. یعنی خداوند از تمام عرصه‌های شناختی و تصمیم‌گیری خارج می‌شود. به عبارت دیگر: اگر از تعالیم قدسی تعریف ناسوتی ارائه شود، در این صورت مفهوم سکولاریزم محقق شده است؛ یعنی آن تعالیم از ماهیت اصلی خود خارج بشوند. به همین جهت در بسیاری از موارد، مباحث دینی نیز سکولاریستی مطرح می‌شود؛ چرا که آن مفهوم کما هو دیده نمی‌شود. برای مثال اگر دین بگوید: «فقه باید اجتماعی باشد»، اما شخصی این سفارش دین را نپذیرد، در این صورت او سکولار خواهد بود. خدانگاری انسان می‌تواند دو جلوه داشته باشد: یا اینکه شخص در ساحت معرفتی خود را مطلقاً خدا بداند و کافر مطلق باشد و یا اینکه خداانگاری او خفی است؛ یعنی خود را نیز در کنار خداوند ملاحظه می‌کند و عملاً خود را شریک خداوند قرار می‌دهد. بر فرض خداوند دستور داده است دین و فقه باید اجتماعی باشد، اما او «اصل دین و فقه» را می‌پذیرد، لکن «اجتماعی» بودن آن را انکار می‌کند و معتقد است باید چیزی که خودش به آن مایل است (فقه فردی) اجرایی شود. این نوع عملکرد نیز در راستای سکولاریزم است.

 

بخش دوم (تعارض علم و دین و آثار آن)

الف. ثمرات تعارض علم و دین

۱. ثمره‌ی انسان‌شناسی (تعریف انسان)
وقتی قصد داریم از علوم انسانی بحث کنیم و می‌دانیم علوم انسانی درباره‌ی افعال انسان سخن می‌گوید، خیلی مهم است که بدانیم این علوم در چه بستری شکل گرفته و تدوین شده است و اینکه متفکران و طرفداران این علوم چه تلقی و تعریفی از انسان دارند. لذا باید دانست آن علوم انسانی‌ای که در قرن نوزدهم شکل می‌گیرد، درباره‌ی کدام انسان گفتگو می‌کند.

از نگاه نظریه‌پردازان خداانگار، برای انسان تعریفی بدون ملاحظه‌ی اینکه او مخلوق است و خالقی دارد، ارائه می‌شود.

هابز در تعریف انسان چنین تلقی‌ای دارد:
انسان موجودی سودجو، قدرت‌طلب و لذت‌خواه است.

هابز در این تعریف خودش را خوب دیده و تحلیل کرده، لذا چنین تعریفی ارائه داده است. این را «پدیدارشناسی» می‌گویند. تمام فلسفه‌ی هایدگر نیز همین است. این نگاه، نگاه کاملاً مادی است و با نگاه به بالفعل‌ها، انسان را یک موجود مستقل و لذت‌طلب معرفی می‌کند.

هابز در جای دیگر ثمره‌ی کلام سابقی را که از او نقل شد، بیان می‌کند و می‌نویسد:
انسان گرگ انسان است و در زندگی اجتماعی با مقابله با بقیه باید بجنگد تا به لذت‌ها و اهداف خود برسد.

 

۲. ثمره‌ی معرفت‌شناسی
نتیجه‌ای که این دستگاه فکری به دست داد این بود که معرفت تنها آن معرفتی است که از شیء مادی و از طریق تجربی حاصل شود.

۲-۱. نظریه‌ی دکارت و کانت
قبل از کانت، قائل به این بودند که یک خارج وجود دارد. در خارج یک شیء که متعلَّق شناسایی است و یک انسان که فاعل شناسایی است وجود دارد و امکان فهم واقع نیز وجود دارد. به این تفکر واقع‌گرایی گفته می‌شود.

دکارت معتقد است: ما توانایی رسیدن به واقع داریم، اما برای رسیدن به آن باید روش درست به کار برده شود.

اما کانت معتقد است ذهن یک ساختاری دارد و هرچیزی که وارد آن می‌شود، در ساختارش طبقه‌بندی می‌شود و انسان بر اساس آن ساختار، خارج را می‌فهمد. بنابر این خارج را با یک تصرف می‌شود شناخت نه کما هو. یعنی عملاً فهم خارج منتفی می‌شود و منتهی به ایدئالیسم می‌گردد. سخنان هایدگر نیز منتهی به ایدئالیسم می‌شود هر چند ادعای خود وی این بوده که رئالیست است. لذا در اواخر عمر تصمیم می‌گیرد تدوینی صورت دهد تا نظریاتش از حالت ایدئالیستی خارج شود.

۲-۲. عینی‌گرایی و ذهنی‌گرایی
عینی‌گرایی: این نظریه قائل به این است که در خارج یک «پدیده» وجود دارد و می‌توان با روش درست آن را فهم کرد.

روش‌شناسی از همین نظریه و پیش‌فرض شکل گرفت؛ زیرا معتقد بود پدیده وجود دارد و با روش درست می‌توان به آن رسید.

از آنجایی که افراد خداباور نیز قائل هستند یک واقع وجود دارد، لذا «روش‌شناسی» مورد تأیید آنها نیز قرار گرفت و پذیرفتند که با روش درست می‌توان به واقع رسید. علم «متدولوژی» حاصل همین نظریه‌ی عینیت‌گرایی است.

ذهنی‌گرایی: این نظریه قائل است در شناخت واقع، ذهن دخیل است؛ یعنی واقع را کما هو نمی‌توان فهم کرد.

خود ذهن‌گراها دو دسته هستند: گروه اول معتقد است شناخت واقع منحصر در فعالیت ذهنی است، مانند: ساختارگرایان. گروه دوم سهمی برای واقع در شناخت قائل هستند مانند گادامر که قائل به این است.

لازمه‌ی ذهن‌گرایی این است که مقوله‌ای به نام «روش‌شناسی» اصلاً معنا ندارد؛ زیرا روش موقعی کاربرد دارد که شناخت واقع ممکن باشد.

همچنین لازمه‌ی آن این خواهد بود که ملاک صدق و کذب قضایا، تطابق با واقع نخواهد بود؛ بلکه «کارآمدی و مفید بودن» درباره‌ی قضایا حکم به درستی یا نادرستی می‌کند.

۳. ثمره‌ی روش‌شناسی
روش‌های عقلی و نقلی کنار رفت و روش علمی منحصر در شناخت تجربی شد. منبع روش تجربی هم «حس» قرار گرفت.

۴. ثمره‌ی علم‌شناسی
علم فقط دانشِ آزمون‌پذیر تجربی خواهد بود و اگر علمی تجربه‌پذیر نباشد، علم حساب نخواهد شد.

ب. هدف غرب
از دوره‌ی رنسانس به بعد، تمرکز با محوریت علم، «سلطه بر طبیعت» است. در قرن نوزدهم به این مسئله رسیدند که علاوه بر طبیعت، باید با تمرکز بر افعال انسانی قواعد آن را پیدا کرد، ضابطه‌گذاری نمود و جامعه را بر اساس آن تحلیل کرد.

با این غرض، «علوم انسانی» قصد دارد رفتارهای انسان را در حیطه‌ی فرد و اجتماع بفهمد.

ج. کارکردهای علوم
برای دانش چهار کارکرد تعریف می‌شود که عبارتند از:
۱. توصیف: وصف روابط بین پدیده‌ها (کیفَ)
۲. تبیین: علت‌یابی روابط موجود (لِمَ)
۳. پیش‌بینی: مثلاً می‌گوید: چون حرارت باعث آتش‌سوزی می‌شود، ستون این ساختمان را بتنی قرار بده و یا اگر ستون آهنی کار می‌گذاری، برای آن یک حائل قرار بده تا به راحتی توسط آتش نرم نشود.
۴. تجویز: پس از اینکه علم موارد قبل را انجام داد، در نهایت تجویز می‌کند و «بایدها و نبایدها» را تعیین می‌کند.

علوم انسانی و کارکردهای آن
کارکردهای چهارگانه‌ی علم برای این است که سلطه‌ی انسان را بر طبیعت حاصل نماید. بنابر این، وقتی سراغ افعال انسانی می‌رود (یعنی علوم انسانی قرار است شکل گیرد)، از آنجایی که همین ملاک (دست‌یافتن به سلطه) در آنجا هم وجود دارد، علوم انسانی نیز باید همان چهار کارکرد را داشته باشد؛ یعنی افعال انسانی را توصیف، تبیین، پیش‌بینی و تجویز کند.

البته باید توجه داشت غرب و دنیای الحاد با غرض خاصی دنبال این کارکردها برای علوم انسانی هستند. این کارکردها برای ما نیز مطلوب است؛ زیرا عقل خودبنیاد برای این کارکردها ذاتی نیستند تا با نگاه توحیدی نتوان به آنها دست یافت. اما باید متناسب با غرض مطلوب که مورد تأیید نگاه توحیدی هست، دنبال شود. برای مثال کشف روابط بین پدیده‌های اقتصادی و تبیین (علت‌یابی) آنها و تجویز برای ما هم اهمیت دارد، اما با اغراض مد نظر خود ما باید به این‌ها پرداخته شود. همچنین مسائل دیگر مانند کاهش طلاق و غیره. این کارکردها رسالت فقه و فلسفه نیست. لذا این‌ها علوم انسانی نیستند.

 

دیدگاهتان را بنویسید