آسیب‌شناسی تعارض علم و دین

تحریریه مناط

جلسه‌ی چهارم درس‌گفتار مناسبات علوم انسانی و فقه در لجنه‌ی اساتید اندیشکده‌ی مناط برگزار شد. اثری که شکل‌گیری تعارض علم و دین روی علم و دین داشت در این جلسه بیان شد و همچنین به طبقه‌بندی کلی علوم با توجه به قیام آنها به اراده‌ی انسان و عدم آن اشاره شد.

آسیب‌شناسی تعارض علم و دین

مقدمه
تعارض بین علم و دین دو اثر مهم داشت: یکی روی علم و دیگری اثر روی دین. علیه دین رسمی، جنبش اصلاح دینی شکل گرفت. به دنبال این جنبش، روش‌های تفسیری ابداع شد. در ناحیه‌ی علم نیز با خطاهای فاحشی که علوم یونانی داشت و وارد مسیحیت شده بود، باعث بریدن غرب از خدا و متافیزیک شد و دنیای غرب صرفاً به روش تجربه و آزمون روی آورد.

 

اثر تعارض بین علم و دین

۱. جنبش اصلاح دینی

اثری که تعارض علم و دین روی دین داشت این بود که در نهاد دین، یک جنبش علیه دین رسمی شکل گرفت. «جنبش اصلاح دینی» به رهبری لوتر در داخل خود دین مسیحیت شکل گرفت. لوتر در واقع یک دستگاه روش‌شناختی برای تفسیر کتاب مقدس ارائه داد که نتیجه‌ی آن شناختی غیر از شناخت حاصل از روش کلیسا بود. روش‌های تفسیری و هرمنوتیک هم در همین راستا ابداع شد. این جنبش بعدها در مصر و هند و ایران در رابطه با دین اسلام نیز شکل گرفت. متأسفانه جریان روشن‌فکری در بین مسلمانان هم بدون توجه به ریشه‌های شکل‌گیری روش تفسیری هرمنوتیک در غرب – که همان نواقص و تناقضات دین مسیحیت بود – شروع به اقتباس روش هرمنوتیکی کرد و روش‌های سابق مانند اصول فقه را نادیده گرفت.

 

۲. طبقه‌بندی علوم

برای فهم اثر این تعارض روی علم، لازم است بحثی راجع به «طبقه‌بندی علوم» ذکر شود:

علوم در یونان دسته‌بندی‌ای داشت که بعداً بین حکمای اسلامی هم مورد تأیید قرار گرفت. فلسفه‌ی یونان در مسیحیت وارد دین و جزو آن تلقی شد، اما در اسلام سَرِه از ناسره جدا شد و سره و درست آن نیز تکمیل شد.

در یونان گروهی بودند که شک‌گرا بودند و اعتقاد داشتند هیچ راهی برای دست‌یابی به واقع وجود ندارد. ارسطو در مقابل این گروه، فلسفه را بنا کرد و معتقد بود موارد مختلفی وجود دارد که امکان شناخت آنها وجود دارد. در واقع هر چیزی که امکان شناخته شدن داشت، فلسفه نامیده می‌شد. در واقع علومی که رسالتشان شناخت واقع بود، شکل گرفتند و دسته‌بندی شدند. طبقه‌بندی این علوم (طبقه‌بندی فلسفه) بسته به آن واقعیت و مواجهه‌ی انسان با واقعیت، به دو دسته‌ی کلی تقسیم شد:

 

طبقه‌بندی علوم (فلسفه به معنای عام)

یا این واقعیات مجرد از اراده‌ی انسان بودند و یا واقعیات قائم به اراده‌ی انسان بودند. مورد اول را «بخش نظری» و مورد دوم را «بخش عملی» نامیدند. معارف حاصل‌شده در بخش نظری را «حکمت نظری» و معارف حاصل‌شده در بخش عملی را «حکمت عملی» می‌گفتند. همچنین از علوم مربوط به بخش نظری «علوم نظری» و از علوم مربوط به بخش عملی «علوم عملی» نام برده می‌شد. عقلی که در بخش نظری استدلال می‌کرد «عقل نظری» و عقلی که در بخش عملی به استدلال می‌پرداخت «عقل عملی» نامیده می‌شد.

 

دو طبقه‌ی کلی علوم

۱. علوم مرتبط با دسته‌ی اول (واقعیات مجرد از اراده‌ی انسان) با توجه به نوع واقعیت سه دسته شدند:

الف. علمی که مرتبط با واقعیت کاملاً مجرد از ماده است مانند عالم غیب: علم متافیزیک، مابعدالطبیعه.
منبع متافیزیک عقل (عقلی که فلسفه می‌گوید)، وحی و نفس است. یعنی اینها می‌توانند از متافیزیک خبر دهند. مثلاً: علیّت را عقل می‌فهمد. همچنین خود «نفس انسان» را در این علم می‌توان شناخت که این گزاره‌های شناختی، زیرساخت علمی مباحث علوم ریاضی و طبیعی می‌شود. روش متافیزیک برهانی، نقلی و شهودی است.

نکته: در یونان همه‌ی تمرکز روی عقل نظری و فلسفه بود، اما در فلسفه‌ی اسلامی گفته شد وحی و نفس هم منبع هستند و می‌توانند درباره‌ی متافیزیک حرف بزنند.

ب. علمی که مرتبط با واقعیت کاملاً مجرد از ماده نیست و نیمه‌تجریدی است: علم ریاضیات. اینها برخاسته از ماده هستند اما قواعد خودشان را دارند.

ج. علمی که مرتبط با واقعیت کاملاً مجرد از ماده نیست و کاملاً مادی است: علم فیزیک، طبیعیات.
منبع این علم، ماده و روش آن حسی است.

۲. علوم مرتبط با دسته‌ی دوم (واقعیات قائم به اراده‌ی انسان): تدبیر منزل، سیاست مُدُن و اخلاق (علوم انسانی).


چند نکته

اول:  به همه‌ی این علوم نظری «فلسفه» گفته شد.

دوم: در بحث تولید علوم انسانی اسلامی، در حوزه‌ی حکمت عملی باید گفتگو کرد. منبع حکمت عملی عقل، وحی و نفس است. لذا منابع علوم انسانی اسلامی عقل، وحی، نفس و فطرت است.

سوم: فلسفه‌ی یونان از متافیزیک و ریاضیات و طبیعیات بحث می‌کرد. اشتباه کلیسا این بود که همه‌ی مباحث فلسفه‌ی یونانی را وارد دین کرد و جزوی از آن قرار داد. حداقل دو اشکال در دین معرفی‌شده توسط کلیسا وجود داشت: اول اینکه خود دین تحریف‌شده، نواقص زیادی داشت. دوم اینکه اشکالاتی که مثلاً در طبیعیات یونان وجود داشت، وارد مسیحیت شد و آنها را جزو دین قرار دادند. لذا بعداً وقتی خطاهای دانش یونانیان آشکار شد، آن خطاها را مربوط به دین قلمداد کردند. گویا دین الهی خطا داشته است.

چهارم: وقتی خطاهای فاحش علوم یونانی که جزو دین شمرده شده بود آشکار شد و در غرب از دین و خدا بریدند، عقلِ انسانِ بریده از متافیزیک، مبدأ همه‌چیز شد. این را «عقل خودبنیاد» می‌گویند. از اینجا به بعد، روش صِرفاً «تجربه و آزمون» و منبع «عقل ابزاری» می‌شود. هر چیزی غیر از این هم غیرعلمی و غیرواقع‌نما می‌شود. تا اینجا ملاک «شناخت واقع» بود، اما وقتی روش فقط تجربه و آزمون و منبع صرفاً عقل ابزاری معرفی شد، ملاک «کارآمدی» قرار داده شد.

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید